تیپولوژی کتاب مقدسی

تفسیر تیپولوژیک کتاب مقدس چیست؟

در کتاب مقدس آیات بسیاری وجود دارد که اطاعت از آن‌ها دشوار به‌نظر می‌رسد. اما از میان همه دستورات کتاب مقدس که می‌شناسم، دست‌کم یکی هست که ظاهراً بسیار آسان است: «زنِ لوط را به یاد آرید»! (لوقا ۳۲:۱۷).

با خواندن روایتِ سدوم و عموره (پیدایش 19)، هنگامی که این فرمان به‌صورت لفظی فهمیده شود، معنایش روشن است: اگر خدا تصمیم بگیرد شهری را که در آن ساکن هستید نابود کند، و پیش از داوری، فرشتگانی بفرستد تا شما را به‌سوی نجات بیرون آورند، و در همان حال به شما دستور داده شود که به عقب نگاه نکنید، پس نباید نگاه کنید. اما رویارویی با چنین وضعیتی در زندگی یک مسیحی امری بسیار نادر است. و اگر هم روزی با آن مواجه شویم، شاید اطاعت از این فرمان چندان دشوار نباشد.

در حقیقت، همه ما درک می‌کنیم که سخنان عیسی مسیح باید به‌گونه‌ای دیگر فهمیده شوند. «سدوم» دیگر صرفاً یک شهر نیست، بلکه به این جهان اشاره دارد. «ترک‌کردنِ سدوم» دیگر به معنای دورشدن جسمانی نیست، بلکه جدایی روحانی از جهانِ شریر است. و «به پشت سر نگاه‌کردن» تنها نگاهی گذرا به عقب نیست، بلکه بازگشت به همان شیوه زندگیِ پیشین است که انسان از آن رهایی یافته است.

داستانِ سدوم، نمونه‌ای روشن است که به خواننده کتاب مقدس نشان می‌دهد چگونه در عهد جدید، برخی متون عهد عتیق را نباید به‌صورت لفظی درک نمود. برای چنین خوانشی، شیوه‌های تفسیری گوناگونی وجود دارد که یکی از آن‌ها تفسیر تیپولوژیک است. در این شیوه، متنِ عهد عتیق به‌عنوان «پیش‌نمونه‌ای» از حقیقتی بزرگ‌تر و ژرف‌تر فهمیده می‌شود. در اینجا، «سدوم» نمادِ جهان است و «ترک‌کردنِ آن» تصویرِ سلوک روحانی ما. این اندیشه که ایماندار در مسیر و در حرکت است، در بخش‌های دیگر عهد جدید نیز حضور پررنگ دارد و در تعالیم کلیسا و حتی در سنت سرودهای کلیسایی نیز بازتاب یافته است.

روش‌های گوناگونِ تمثیل

تفسیر تیپولوژیک - یعنی تفسیری که بر «تیپ‌ها» استوار است - در متون عهد جدید و در میان آباء نخستین کلیسا بسیار رایج است. بر اساس این شیوه، در عهد عتیق گویی طرحی اولیه، الگویی کلی یا نقشه‌ای مقدماتی وجود دارد، و اثر کامل - چه همچون یک اثر هنری، چه بافته‌ای ظریف یا بنایی استوار - در عهد جدید آشکار می‌شود. کهن‌ترین موعظه شناخته‌شده پس از نوشته‌های عهد جدید، از آنِ ملیتون، اسقف ساردیس است. او در موعظه درخشان خود با عنوان «درباره پِسَح»، راز عید فصح را چنین توصیف می‌کند:

«ای محبوبان، هیچ سخن و هیچ رویدادی بدون طرح و الگو پدید نمی‌آید؛ هر سخن و هر رویداد، الگویی در بر دارد: آنچه گفته می‌شود، یک طرح دارد، و آنچه رخ می‌دهد، پیش‌نمونه‌ای؛ تا همان‌گونه که رویداد از طریق پیش‌نمونه آشکار می‌شود، سخن نیز از رهگذر طرح خود به بیان درآید.
بی‌الگو، هیچ اثر هنری‌ای پدید نمی‌آید. آیا آنچه قرار است به وجود آید، نخست از طریق الگویی که آن را نمایان می‌سازد دیده نمی‌شود؟ از همین رو، برای آنچه قرار است پدید آید، الگویی ساخته می‌شود؛ گاه از موم، گاه از گل، و گاه از چوب، تا در کوچکیِ این نمونه - که سرانجام از میان خواهد رفت - آنچه از آن برخواهد خاست دیده شود: بزرگ‌تر از آن در اندازه، نیرومندتر از آن در قدرت، زیباتر از آن در جلوه، و آراسته‌تر از آن در شکوه.

ملیتون تفسیر تیپولوژیکِ کتاب مقدس را از خودِ صفحات عهد جدید آموخته بود. خواننده معمولیِ کتاب مقدس نیز می‌تواند از این شیوه خوانش، بهره‌ای جدی و راهگشا ببرد.

از مصر تا سرزمینِ موعود

شاید شناخته‌شده‌ترین «تیپ»ی که در عهد جدید به‌کار رفته است، خروج قومِ اسرائیل از مصر باشد. این روایت نیز، همچون نمونه‌های دیگر، به زندگی روحانی ما اشاره دارد. در عهد جدید، هم پولس (اول قرنتیان ۱۰) و هم نویسنده ناشناسِ رساله به عبرانیان (عبرانیان ۳–۴) از این تیپ استفاده می‌کنند. الگو در هر دو متن یکسان است: اسرائیل در مصر در اسارت بود، خدا قوم را به رهبریِ موسی آزاد ساخت، و آنان سفر خود را به‌سوی سرزمینِ موعود آغاز کردند. به همین‌سان، همه انسان‌ها در سرزمینِ گناه و مرگ در بندگی به‌سر می‌بردند، خدا ما را به رهبریِ مسیح آزاد کرد، و ما سفر خود را به‌سوی ملکوت آسمان آغاز کرده‌ایم.

اما این راه، راهی طولانی و پرخطر است، و در پیمودنِ آن با دشواری‌ها و وسوسه‌های فراوان روبه‌رو می‌شویم. از همین روست که بسیاری در میانه راه بازمی‌مانند و سلوک را به انجام نمی‌رسانند؛ و درست همین نکته، محورِ هشدار در هر دو متنِ عهد جدید است.

پس در این روایت، «مصر» تیپی از جهان است، و کل داستان برای این به‌کار می‌رود که مسیحیان را به این واقعیت متوجه سازد که هنوز در مسیر هستیم. بدین‌سان، الگوی تفسیر تیپولوژیک روشن و قابل فهم می‌شود.

مارِ برنزی و عیسی مسیح

در پس‌زمینه آیه‌ای از کتاب مقدس که لوتر آن را «انجیلِ کوچک» نامید (یوحنا ۱۶:۳)، نیز یک تفسیر تیپولوژیک حضور دارد. هنگامی که قومِ اسرائیل بار دیگر بر ضد خدا شوریدند، به‌عنوان داوری، مارهای آتشین در میان آنان رها شدند. کسانی که به‌وسیله این مارهای سمی گزیده می‌شدند، با رنج جان می‌سپردند. اما زمانی که قوم در تنگیِ حال به خدا دعا کردند، به موسی فرمان داده شد ماری برنزی بسازد و آن را بر چوبی برافرازد؛ و هر کس که می‌آمد و به آن مار نگاه می‌کرد، شفا می‌یافت و از مرگ می‌رهید. این «انجیلِ کوچک» این روایت را در پس‌زمینه خود دارد:

«همان‌گونه که موسی آن مار را در بیابان برافراشت، پسر انسان نیز باید برافراشته شود، تا هر که به او ایمان آوَرَد، حیات جاویدان داشته باشد. زیرا خدا جهان را آنقدر محبت کرد که پسر یگانۀ خود را داد تا هر که به او ایمان آوَرَد هلاک نگردد، بلکه حیات جاویدان یابد»
(یوحنا ۱۴:۳-۱۶).

الگو اکنون روشن است: مار، تمامی انسان‌ها را گزیده و زهرِ گناه را در ما وارد کرده است. این زهر ما را می‌کُشد و به‌سوی هلاکت می‌برد. تنها امیدِ ما آن است که به مسیح بنگریم؛ همان کسی که خدا او را به‌عنوان مارِ برنزیِ شفا‌بخش مقرر کرده است. هر که به او ایمان آورد، حیاتِ جاودان خواهد یافت.

دو آدم

در رومیان 5، پولس از آدم سخن می‌گوید و او را به‌عنوان «تیپی» از مسیح معرفی می‌کند. این موضوع در بخشی مفصل (رومیان ۱۲:۵–۱۹) بررسی می‌شود که در آن، رسول برای نمونه چنین می‌گوید:

«زیرا اگر به واسطۀ نافرمانی یک انسان، مرگ از طریق او حکمرانی کرد، چقدر بیشتر آنان که فیض بیکران خدا و عطای پارسایی را دریافت کرده‌اند، توسط آن انسان دیگر، یعنی عیسی مسیح، در حیاتْ حکم خواهند راند».

بنابراین مسیح «آدمِ ثانی» است و آغازِ دوره‌ای تازه را رقم می‌زند. آدمِ نخست به گناه سقوط کرد و سزاوارِ گناه، مرگ و هلاکت شد؛ این میراث را به فرزندان خود سپرد، و ما آن را نسل‌به‌نسل از نیاکان‌مان به ارث برده‌ایم؛ هر یک از ما می‌میرد، زیرا گناهکار است، و سرنوشت ما هلاکت است. تنها آدمِ ثانی، یعنی مسیح - که شایسته قدوسیت، حیات و نجاتِ جاودان است - می‌تواند در اینجا به یاری ما بیاید. این آدم، نه نابودیِ همه انسان‌ها، بلکه عطای حیات به آنان را به همراه می‌آورد و طرحِ نخستینِ آفرینش را به انجام می‌رساند: اینکه انسان در اتحاد با خدا زندگی کند.

فراوانیِ تیپ‌ها

عهد عتیق سرشار از اشخاص و امورى است که هنگامی‌که از منظر عهد جدید به آن‌ها نگریسته می‌شوند، به‌عنوان «تیپ» آشکار می‌گردند. اسقف یادشده، ملیتون، در موعظه خود با عنوان «درباره پِسَح» ما را چنین راهنمایی می‌کند:

«بنابراین، اگر می‌خواهید رازِ خداوند را ببینید،

با دقت بنگرید به هابیل که او نیز به قتل رسید،

به اسحاق که او نیز دست‌وپا بسته شد،

به یوسف که او نیز فروخته شد،

به موسی که او نیز در معرض هلاکت قرار گرفت،

به داوود که او نیز تحت تعقیب واقع شد،

و به انبیا که آنان نیز رنج کشیدند، زیرا مسح‌شدگانِ خداوند بودند».

ملیتون کتاب مقدس را به‌خوبی می‌شناخت و می‌توانست نمونه‌های متعددی را برشمارَد. با این‌همه، شاید احتیاط‌آمیزتر آن باشد که خود را به همان مواردی محدود کنیم که در خودِ عهد جدید به‌روشنی به‌عنوان تیپ شناخته شده‌اند؛ و چنین نمونه‌هایی نیز کم نیستند. در رومیان ۳۲:۸، قربانیِ ناتمامِ ابراهیم به‌عنوان پیش‌نمونه‌ای از قربانیِ جلجتا فهمیده می‌شود. خودِ مسیح، یونس را - که در شکمِ ماهیِ بزرگ بود - به‌عنوان تیپِ خویش معرفی می‌کند (متی ۴۰:۱۲). نوح، که کشتی را ساخت، نمونه انسانی است که ایمان، به او «چشم‌های ایمانی» عطا کرده است (عبرانیان ۷:۱۱)، و کشتیِ او تیپی از تعمید به‌شمار می‌آید (اول پطرس ۱۸:۳–۲۲). همچنین مَنّا به‌عنوان تیپی از شامِ خداوند در نظر گرفته می‌شود (اول قرنتیان ۳:۱۰).

نمونه‌ها بی‌شمارند؛ فهمِ تیپ‌ها، افقی تازه برای خواندنِ کتاب مقدس می‌گشاید و به ما می‌آموزد چگونه عهد عتیق و عهد جدید را در پیوندی واحد و منسجم با یکدیگر دریابیم.