انجیل لوقا، باب ۹
خدمت عیسی در جلیل کمکم به پایان نزدیک میشود. بهزودی راهی اورشلیم خواهد شد، جایی که صلیبِ جلجتا در انتظار اوست. امّا تا زمانی که هنوز در جلیل است، پیام انجیل با شتاب اعلام میشود. شاگردان از شهری به شهر دیگر و از روستایی به روستای دیگر میروند تا هرچه بیشتر مردم دربارهٔ عیسی مسیح بشنوند.
ماموریت دوازده رسول - لوقا ۱:۹–۶
هرچند این «سفر بشارتی» رسولان، رویدادی خاص و منحصربهفرد بود و نباید بهصورت مستقیم از آن الگو برداری کنیم، امّا نکات بسیاری در این روایت وجود دارد که میتوان از آنها آموخت.
لوقا از همان آغاز تأکید میکند که این عیسی مسیح بود که رسولان را فراخواند و به آنان اختیار داد. همین اصل دربارهٔ خدمت کلیسایی نیز صادق است: هیچکس خودبهخود وارد این خدمت نمیشود، بلکه به آن فراخوانده میشود. این همان «دعوت» یا فراخوان است؛ خدمت در ملکوت خدا امری خودخواسته نیست، بلکه بر پایهٔ فراخوان الهی است. نقطهٔ آغاز هر خدمت در ملکوت خدا، همین دعوت و اختیارِ الهی است. قدرت این خدمت نیز از خدا میآید، نه از انسان. بنابراین، این تصور که کار ملکوت خدا با تواناییها و روشهای صرفاً انسانی پیش خواهد رفت، بیثمر و نادرست است.
واژهٔ «رسول» از واژهٔ یونانی «apostelloo» بهمعنای «فرستادن» گرفته شده است؛ بنابراین، معنای آن «فرستاده» یا «پیامآور» است. رسولان در این سفر بشارتی دو مأموریت داشتند: نخست، اعلام پادشاهی خدا و دوم، شفای بیماران. شفای بیماران صرفاً یک کار اجتماعی یا نیکوکاری نبود، بلکه با اعلام انجیل پیوند داشت؛ این شفاها نشانهای بودند از اینکه پادشاهی خدا واقعاً نزدیک شده است.
این فرستادن، نوعی آزمون نیز بود. آنان اجازه نداشتند برای سفر تدارک ببینند، بلکه باید به فراهمکنندگیِ خدا اعتماد میکردند (متی ۳۳:۶). بعدها عیسی مسیح دربارهٔ تجهیزات مبلّغان انجیل دستورهای متفاوتی داد (لوقا ۳۶:۲۲). در اینجا، نداشتنِ تجهیزات یادآور شیوهٔ مبلّغان اسنی است که مورخ یهودی، یوسفوس، آن را توصیف کرده است. تفاوت مهم این بود که اسنیها عصا را بهعنوان وسیلهای برای دفاع با خود حمل میکردند، امّا شاگردان عیسی باید امنیت خود را به خدا میسپردند.
اگر پیام رسولان پذیرفته نمیشد، حتی باید گرد و غباری را که بر لباسشان نشسته بود میتکاندند. این کار نشانهای بود - هم یادآوری و هم هشداری - که در داوری نهایی، ساکنان آن شهر هیچ سهمی با پیروان عیسی مسیح نخواهند داشت. یهودیان دیندار نیز هنگام بازگشت از سرزمینهای غیر یهودی به سرزمین یهود، چنین میکردند؛ امّا اینبار نقشها برعکس شده بود.
تأملات هیرودیس آنتیپاس دربارهٔ عیسی - لوقا ۷:۹–۹
لوقا گزارش سر بریدن یحیی تعمیددهنده را بهگونهای کوتاه و مختصر بیان میکند. هیرودیس آنتیپاس، پسر هیرودیس بزرگ، فرمانروای جلیل و پیره بود؛ همان که یحیی را به بند کشید و به قتل رساند. او مشتاق دیدن عیسی بود، زیرا سخنان شگفتی دربارهٔ او شنیده میشد؛ و بیش از هر چیز در پی آن بود که معجزهای از او ببیند. هیرودیس با ذهنیتی هلنیستی میاندیشید (مترجم: با طرز فکری متأثر از فرهنگ و فلسفهٔ یونانی که بیشتر بر عقل و قدرت سیاسی تکیه داشت تا بر انتظار مسیحای موعود در سنت یهودی)، و ازاینرو به مسیح بودن عیسی ایمان نداشت. با اینهمه، آن دو در واپسین روز زندگی زمینی عیسی مسیح با یکدیگر روبهرو شدند (لوقا ۷:۲۳–۱۲)، اما هیرودیس در برابر خود، مسیحی خاموش یافت.
خوراک دادن به پنجهزار مرد - لوقا ۱۰:۹–۱۷
پس از بازگشت شاگردان، عیسی به ناحیهٔ شرق اردن، به سرزمینی که زیر فرمان فیلیپ و در میان غیریهودیان بود، رفت. اما مردم او را دنبال کردند و استراحتی که در نظر داشت، ممکن نشد. بااینحال، عیسی آنان را رد نکرد، بلکه انجیل را برایشان موعظه کرد و بیمارانشان را شفا داد. این کار تا هنگام عصر ادامه یافت، بهگونهای که تأمین خوراک برای آن جمعیت به مسئلهای جدی بدل شد.
عیسی به شاگردان خود فرمود تا مردم را برای خوردن به گروههای پنجاه نفری تقسیم کنند. در اینجا بهروشنی میتوان شباهت این رویداد را با وقایع سفر قوم اسرائیل در بیابان دید (اعداد ۱-۲). بزرگی این معجزه از آنجا آشکار میشود که از پنج نان، دوازده سبد از باقیماندهها جمع شد. مردم نیز دریافتند که رویدادی حقیقتاً معجزهآسا رخ داده است (یوحنا ۱۴:۶–۱۵)؛ آنان بهگونهای تازه، معجزهٔ منّا را تجربه کردند.
اهمیت این روایت در کلیسای نخستین از این واقعیت آشکار میشود که، جز روایت رنج و صلیب، تنها همین معجزه است که در هر چهار انجیل نقل شده است. در این داستان میتوان اشارات روشنی به شام خداوند دید (بهویژه با مقایسهٔ یوحنا ۲۲:۶–۵۹).
عیسی کیست؟ - لوقا ۱۸:۹–۲۷
در اینجا، لوقا بخش نسبتاً بزرگی از انجیل مرقس را ذکر نمیکند (مرقس ۴۵:۶–۲۶:۸). معمولاً لوقا و متی ساختار مرقس را تا حد زیادی دنبال میکنند، اما در این قسمت، لوقا «سفر دورهای» توصیفشده در مرقس را حذف میکند؛ سفری که از بیتصیدا آغاز میشد و از جلیل، ناحیهٔ صور و دکاپولیس گذشته و دوباره به بیتصیدا بازمیگشت. برخی از پژوهشگران حتی گمان کردهاند که انجیل مرقسی که در دست لوقا بوده، تنها یک نسخهٔ اولیه و کوتاهتر بوده که این بخش را در بر نداشته است. همچنین ممکن است دلیل این حذف بسیار ساده باشد: انجیل لوقا در شکل کنونی خود طولانیترین انجیل است، و ازاینرو او ناگزیر بوده بخشی از مطالبی را که میشناخته کنار بگذارد تا نوشتهاش بیش از حد طولانی نشود.
توضیحی دیگر برای این حذف آن است که لوقا از این طریق سه پاسخ به پرسشِ مطرحشده در آیهٔ ۹، یعنی «عیسی کیست؟» ارائه میدهد:
۱. در آیهٔ ۱۹، پاسخ مردم (که نادرست است)
۲. در آیهٔ ۲۰، پاسخ پطرس
۳. در آیهٔ ۳۵، پاسخ خداوند
پطرس بار دیگر بهعنوان سخنگوی شاگردان عمل کرد: مردم (یوحنا ۱۴:۶–۱۵) در این نکته درست گفته بودند که عیسی همان مسیحِ موعود است. این اعتراف، هم عامل وحدت شد و هم عامل جدایی. از یکسو، مسیحیان را متحد ساخت؛ زیرا آنان کسانی هستند که عیسی را مسیحِ موعود، پسر خدا میدانند؛ اما از سوی دیگر، سبب جدایی نیز شد؛ یهودیان بهزودی همهٔ کسانی را که عیسی را مسیح میدانستند از کنیسهها بیرون راندند، و شرط باقی ماندن در کنیسه این بود که مسیح را لعنت کنند (از حدود سال ۹۰ میلادی به بعد).
معیارها دگرگون میشوند
پطرس همزمان هم درست میگفت و هم نادرست (متی ۱۶:۱۶–۲۳). عیسی مسیح بود، اما نه آن مسیحی که پطرس در ذهن داشت و انتظارش را میکشید. یهودیان در انتظار مسیحی باشکوه بودند؛ رهبری پیروزمند که قوم را در یک نبرد رهاییبخش به پیروزی برساند. اما عیسی، مسیحِ رنجکشیده بود (اشعیا ۵۳)، نه یک رهبر سیاسی. از همین رو، شاگردان میبایست در اینباره سکوت میکردند، زیرا یهودیان مفهوم مسیح بودن او را بهدرستی درک نمیکردند. در غیر این صورت، مأموریت عیسی نیز با دشواری بیشتری روبهرو میشد.
شاگردان هنوز این فرصت را داشتند که همراهی با عیسی مسیح را ترک کنند. بهزودی سفر بهسوی اورشلیم و صلیب آغاز میشد (لوقا ۵۱:۹)، و این، ایمانی را که در آنان بود بهشدت میآزمود. ازاینرو، لازم بود بدانند که پیروی از عیسی مسیح بیهزینه نیست، بلکه بهایی دارد که باید پرداخته شود.
شاگردان همچنین باید درمییافتند که از چه کسی پیروی میکنند. بااینهمه، این حقیقت را درک نکردند و تا پایان چنین میپنداشتند که صلیب و رنج، جزئی از راه عیسی نیست (لوقا ۲۱:۲۴).
برداشتن صلیب برای شاگردان تصویری سخت و کاملاً واقعی بود؛ برای آنان پیش از هر چیز نشانهٔ حکم مرگ بهشمار میرفت، زیرا در آن زمان مصلوبکردن بسیار رایج بود. اما برای ما این تصویر معنایی گستردهتر دارد: بیش از هر چیز به انکار خود اشاره میکند؛ اینکه باید آنچه را عیسی مسیح برای ما مقدر میکند، بپذیریم. صلیب از جهتی دیگر نیز مرزی تعیینکننده است. برای انسانی که تا آن زمان با نگرشی سکولار زیسته، حتی یک بیخدا، پذیرفتن روایتهایی دربارهٔ عیسی مسیح چندان دشوار نیست: اینکه او معلمی بزرگ بود که بهناحق به مرگ محکوم شد. اما هنگامی که سخن به عمیقترین حقایق ایمان مسیحی میرسد - مرگِ کفارهای و رستاخیز - عقل انسانی از پذیرش آنها بازمیماند. در اینجا، آنچه لازم است ایمان است؛ ایمانی که خدا خود در دل انسان پدید میآورد.
در حیاتی نو که عیسی مسیح به پیروان خود میبخشد، معیارها با آنچه در این جهان است متفاوتاند. آنچه در نظر ما در این دنیا مهم و بزرگ مینماید، در ملکوت آسمان بیارزش و کوچک است؛ و آنکه آخر است، اول خواهد شد و برعکس.
مسئلهٔ آیهٔ ۲۷
تفسیر آیهٔ ۲۷ دیدگاهها و توضیحات گوناگونی را پدید آورده است. هنگامی که متی و مرقس همین سخن را با عباراتی اندکی متفاوت نقل میکنند - مرقس ۱:۹ «… برخی اینجا ایستادهاند که تا آمدن نیرومندانۀ پادشاهی خدا را نبینند، طعم مرگ را نخواهند چشید» و متی ۲۸:۱۶ «… برخی اینجا ایستادهاند که تا پسر انسان را نبینند که در پادشاهیِ خود میآید، طعم مرگ را نخواهند چشید» - تشخیص دقیق اینکه سخن عیسی به چه کسانی اشاره دارد و این پیشگویی در چه زمانی تحقق مییابد، دشوار میشود.
دیدگاههای اصلی چنیناند:
۱. عیسی به تجلی خود اشاره میکرد، که در ادامه توصیف میشود.
۲. عیسی به رستاخیز خود اشاره میکرد.
۳. عیسی به صعود خود اشاره میکرد.
۴. عیسی به پنطیکاست اشاره میکرد.
۵. عیسی به بازگشت دوبارهٔ خود اشاره میکرد.
ملکوت خدا در خودِ عیسی مسیح حاضر شد (لوقا ۲۰:۱۷–۲۱)، ازاینرو در این متن، تأکید اصلی احتمالاً بر عبارت «نیرومندانه» در انجیل مرقس است. بار دیگر میبینیم که بسیاری از نبوتهای کتابمقدس لایهمند هستند: نزدیکترین تحقق آن بسیار زود رخ داد؛ بر کوه تجلی (مترجم: کوهی که سیمای عیسی در آن دگرگون شد)، شاگردان جلوهای از پادشاهی عیسی مسیح را دیدند. در سطحی عمیقتر، این پادشاهی در رستاخیز آشکار شد، اما آشکار شدن نهایی آن برای همهٔ انسانها، تنها در بازگشت دوبارهٔ عیسی خواهد بود.
دگرگونی سیمای عیسی بر فراز کوه - لوقا ۲۸:۹–۳۶
در سنت مسیحی، دو دیدگاه دربارهٔ محل کوه دگرگونی وجود دارد: برخی کوه تابور در جلیل را همان کوه تجلی میدانند، و برخی دیگر کوه حرمون را که در شمال قرار دارد. بهنظر میرسد این کوه، حرمون بوده است؛ زیرا به مکانهایی که رویدادهای پیش و پس از این بخش در آنها رخ داده نزدیکتر است. همچنین اشاره شده است که در آن زمان، قلهٔ کوه تابور از پیش مسکونی بوده است.
در حالی که شاگردان در خواب بودند، عیسی دگرگون شد (بهصورت مجهول، یعنی بهعنوان عملی از سوی خدا)، و ایلیا و موسی بر او ظاهر شدند. ایلیا نمایندهٔ انبیا و موسی نمایندهٔ شریعت است؛ شریعت و انبیا دربارهٔ عیسی مسیح شهادت میدهند (لوقا ۲۷:۲۴). همچنین، در عهد عتیق وعدهٔ بازگشت هر دوی آنان در پایان زمان داده شده بود (تثنیه ۱۵:۱۸ و ملاکی ۵:۴). ایلیا و موسی دربارهٔ آنچه بهزودی در اورشلیم برای عیسی مسیح رخ میداد سخن میگفتند. صلیب حادثهای اتفاقی نبود، بلکه بخشی از طرح خدا بود (و نیز به «میباید» در آیهٔ ۲۲ توجه کنید).
هنگامیکه ایلیا و موسی میخواستند بروند، پطرس خواست برایشان خیمههایی بسازد تا همانجا بمانند. این حالت برای ما هم آشناست: وقتی لحظهای عمیق و روحانی را تجربه میکنیم، دلمان نمیخواهد آن را رها کنیم و به زندگی معمولی و سختیهایش برگردیم. اما خواست خدا این است که قومش در آن تجربهها متوقف نشوند، بلکه بازگردند و پیام او را به کسانی برسانند که هنوز او را نمیشناسند.
سرانجام، کوه را ابری فراگرفت؛ نشانهای از ظهور و حضور خدا (خروج ۳۴:۴۰–۳۸). از میان آن ابر، صدایی شنیده شد که عیسی را بهعنوان مسیحِ موعود - آن مسیحِ رنجکشیده - تأیید میکرد (اشعیا ۱:۴۲). پس از بازگشت از کوه، شاگردان - پطرس، یعقوب و یوحنا (متی ۱:۱۷) - در اینباره سکوت کردند؛ اما پس از صلیب و رستاخیز، دربارهٔ آن سخن گفتند (دوم پطرس ۱۶:۱–۱۸).
شفای پسرِ دیوزده - لوقا ۳۷:۹–۴۳
پس از گذراندن شب بر کوه، شاگردان ناگزیر بودند به زندگی روزمره بازگردند؛ به جهانی که از بسیاری جهات آشفته و رنجآلود بود. بیماری پسری که در اینجا توصیف میشود، غالباً صرع دانسته شده است، هرچند برخی نیز نوعی بیماری روانی را مطرح کردهاند. اما پدر، آن را به روحی ناپاک، یعنی به یک دیو نسبت میداد.
دانش پزشکی امروز بسیاری از چیزهایی را که مردم آن زمان دربارهٔ بیماریها نمیدانستند برای ما روشن کرده است؛ بااینهمه، در نهایت میتوان گفت که بیماریها عرصهٔ کشمکشیاند که در آن دشمنِ جانها میکوشد آفریدهٔ نیکوی خدا را به نابودی بکشاند.
دومین اعلامِ رنج - لوقا ۴۳:۹–۴۵
عیسی میخواست به شاگردانش یادآوری کند که تحسین و ستایش مردم نباید آنان را از صلیبی که پیشِ رویشان است غافل سازد. هرچند اکنون سخن از ستایش بود، بهزودی فریادِ «مصلوبش کنید» بلند میشد. موفقیت و مورد توجه قرار گرفتن، هنوز هم میتواند صلیب مسیح را از دید ما پنهان سازد.
غرورِ شاگردان - لوقا ۴۶:۹–۵۰
برداشتها و انتظارهای نادرست دربارهٔ عیسی مسیح، شاگردان را در ارزیابی نقش خود نیز به بیراهه کشاند. شگفتآور است که در همان زمانی که عیسی از مرگِ پیشِ روی خود سخن میگفت، آنان دربارهٔ اینکه کدامیک از ایشان بزرگتر است گفتوگو میکردند. کلام عیسی را درک نکرده بودند، و ازاینرو این کلام در آنان اثر خود را نگذاشت.
بزرگ دیدنِ خود باعث شد دیگران را کوچک بشمارند؛ وقتی دیدند شخصی که از جمع آنان نبود، به نام عیسی دیوها را بیرون میراند، او را نپذیرفتند. در حالیکه حتی در میان یهودیان نیز کسانی بودند که چنین کارهایی انجام میدادند (اعمال رسولان ۱۳:۱۹–۱۶). اما نگاه عیسی گستردهتر از شاگردان بود. بیرون بودن از جمع آنان، دلیل کافی برای رد کردن یک شخص نبود. انسانها همواره تمایل دارند عیسی مسیح را فقط به خود یا به گروه خود محدود کنند، اما عیسی مسیح محدود به گروه خاصی نیست.
به این تفاوت توجه کنید: «هر که با من نیست، بر ضد من است» (لوقا ۲۳:۱۱)، اما «آنکه بر ضد شما نیست، با شماست» (لوقا ۵۰:۹). مرزِ تعیینکننده خودِ عیسی است، نه گروهها یا جریانهایی که انسانها تعریف میکنند. بااینحال، باید اندیشید که ایمان نجاتبخش چیست و چه تفاوتی با صرفِ بر زبان آوردن نام مسیح دارد (اعمال رسولان ۱۳:۱۹–۱۸). صرفِ تقلید از عیسی هیچکس نجات نمییابد (لوقا ۴۶:۶–۴۹).
عدم پذیرش در سامِرِه
دو راه از جلیل به اورشلیم میرسید: یکی مسیر مستقیمتر که از سامره میگذشت، و دیگری راهی که بیشتر مورد استفاده بود و از شرق رود اردن عبور میکرد.
قومِ آمیختهٔ سامریان زمانی پدید آمد که آشور بر اسرائیل غلبه کرد و بخشی از مردم را به تبعید برد و بهجای آنان اقوام دیگری را ساکن ساخت (۷۲۰–۷۲۲ پیش از میلاد، دوم پادشاهان ۱۷). تبعید یهودا دیرتر آغاز شد (۵۸۶ پیش از میلاد) و پس از بازگشت (در دههٔ ۵۳۰)، مردم بازسازی معبد اورشلیم را که در جنگ ویران شده بود، آغاز کردند.
سامریان میخواستند در ساخت معبد مشارکت داشته باشند، اما پذیرفته نشدند. ازاینرو شروع کردند به ایجاد مانع در کار ساختوساز و توانستند روند آن را به تأخیر بیندازند، بهگونهای که معبد تا سال ۵۱۵ پیش از میلاد تکمیل نشد (عزرا ۴). بعدها، هنگامی که یهودیان معبد سامریان را بر کوه جرزیم ویران کردند (یوحنا ۲۰:۴)، آشکار شد که این دو قوم با یکدیگر سازگاری ندارند. امروزه نیز حدود ۸۰۰ نفر سامری وجود دارد.
دلیل رد کردن عیسی مسیح و همراهانش دقیقاً این بود که ایشان در راه اورشلیم بودند (آیهٔ ۵۳). یعقوب و یوحنا میخواستند مانند ایلیای نبی عمل کنند که آتشی از آسمان فرود آورد و سپاهیان پادشاه اسرائیل را نابود ساخت (دوم پادشاهان ۱۰:۱–۱۲)، و این نیز با لقب آنان «پسران رعد» (مرقس ۱۷:۳) همخوانی داشت. اما عیسی چنین اجازهای نداد، و گروه به روستای دیگری در سامره رفتند. عیسی خود نیز در طول زندگیاش با پیشداوریها و تعصبات روبهرو بود.
این روایت به ما یادآوری میکند که عیسی و همراهانش، هرگاه بیرون از کفرناحوم بودند، به جایی برای اقامت نیاز داشتند. دوستان نیز با فراهم کردن محلّی برای شبماندن، به استادِ خود و شاگردانش خدمت میکردند.
ملکوت خدا یا جهانِ حاضر؟ - لوقا ۵۷:۹–۶۲
نخستین روایت دربارهٔ بهای شاگردی است. عیسی از این جهان نبود، و از اینرو، پیروان او نیز نمیتوانند دلبستهٔ این جهان باشند. روایت دوم بر اهمیت لحظهای تأکید میکند که عیسی مسیح انسان را فرا میخواند.
عیسی در راه اورشلیم بود و بهسوی مرگ میرفت، و پس از آن، آن مرد دیگر فرصتی نداشت که او را ببیند و دعوتش را بشنود. پاسخ او را میتوان نوعی بهانهٔ مؤدبانه دانست: «سرورم، نخست رخصت ده تا بروم و پدر خود را به خاک بسپارم». در فرهنگ یهودی، مردگان را همان روز یا نهایتاً روز بعد دفن میکردند؛ پس اگر پدرش تازه مرده بود، او باید همانجا، در مراسم سوگواری یا دفن حضور میداشت.
روایت سوم بر اساس دو نمونهٔ عهد عتیق است: فراخواندن الیشع توسط ایلیا (اول پادشاهان ۱۹:۱۹–۲۰) و تبدیل شدن همسر لوط به ستون نمک (پیدایش ۲۶:۱۹). ایلیا به الیشع اجازه داد با عزیزانش خداحافظی کند، اما عیسی چنین اجازهای نداد.
درخواست آن مرد در واقع به این معنا بود که میخواست از والدینش اجازه بگیرد تا از عیسی پیروی کند. روشن است که آنان چنین اجازهای به او نمیدادند. پس موضوع، در اصل نوعی بهانه بود: «میخواستم از عیسی پیروی کنم، اما والدینم اجازه ندادند». در نهایت، مسئله بر سر این بود که چه کسی اقتدار و اهمیت بیشتری دارد: عیسی یا والدین. در فرهنگ خاورمیانه، اقتدار والدین بسیار چشمگیر بوده و هست. عیسی همچنین به تصویری آشنا از زندگی روزمره اشاره میکند: اگر شخمزن هنگام کار به عقب نگاه کند، شیار کج میشود. در سرزمین فلسطین، زمین را سه بار شخم میزدند، و اگر شخمزن دقت نمیکرد، ممکن بود کار مرحلهٔ بعدی را دشوار کند یا زحمات قبلی را از بین ببرد.