انجیل لوقا، باب ۱۵
شادی خدا در یافتنِ گمشده - لوقا ۱:۱۵-۲
پیشتر بارها دیدهایم که همراهیِ عیسی مسیح با گناهکاران موجب نارضایتی و زمزمهٔ اعتراض در میان فریسیان و علمای شریعت شده بود. شکایتِ فریسیان و کاتبان از رفتار عیسی مسیح، ما را به قلبِ انجیل رهنمون میشود:
«... این مرد گناهکاران را میپذیرد و با آنان غذا میخورد»
(آیه ۲).
در لوقا ۱۵، عیسی سه مَثَل میآورد تا نشان دهد چرا با گناهکاران بودن را نیک میداشت. خدا او را فرستاده است تا گناهکاران را بجوید و بیابد، نه کسانی را که خود را عادل میپندارند (آیهٔ ۷).
گوسفندِ گمشده و سکهٔ گمشده – لوقا ۳:۱۵-۱۰
گوسفند از جمله بیدفاعترین حیوانات بهشمار میرود و بهراحتی از گله جدا شده و گم میشود. ما انسانها نیز چنین هستیم: دشمنِ جان بهآسانی ما را از ارادهٔ خدا منحرف میکند، و خودِ ما دیگر قادر نیستیم راه بازگشت به مسیر درست را بیابیم.
حتی از آن هم بیدفاعتر، سکهٔ گمشده است: این سکه حتی نمیتواند توجهِ جویندهٔ خود را جلب کند. سهم ما در نجات، عمدتاً این است که در برابر کار خدا در خودمان مقاومت میکنیم.
عهد عتیق از پیش خدا را بهعنوان شبان معرفی کرده بود (اشعیا ۴۰:۱۱؛ حزقیال ۳۴:۱۱-۱۵؛ و بیش از همه مزمور ۲۳). در عهد جدید، عیسی شبانِ نیکوست که گوسفندِ گمشده را جستوجو میکند (یوحنا ۱۱:۱۰-۱۸).
«من شبانِ نیکو هستم. شبانِ نیکو جانِ خود را برای گوسفندان میدهد»
(یوحنا ۱۱:۱۰).
اگر شبانی صد گوسفند داشته باشد و یکی از آنها گم شود، باید بیرون برود و آن گمشده را جستوجو کند. زیرا اگر در پیِ آن نرود، ممکن است روز بعد تنها ۹۸ گوسفند باقی مانده باشد، سپس ۹۷، و به همین ترتیب. گوسفندان برای صاحبش ارزشی یکسان دارد. به همینگونه، انسانها نیز برای خدا ارزشی برابر دارد.
ده سکهٔ نقرهٔ آن زن ممکن است بخشی از زیوری بوده باشد که بهعنوان هدیهٔ عروسی دریافت کرده بود. گم شدنِ یکی از سکهها، کل آن زیور را ناقص میکرد. این امر ضیافتی را که برپا شد - و ارزشی بسیار بیش از خودِ سکه داشت – را توضیح میدهد (آیهٔ ۹). از سوی دیگر، ممکن است آن سکه یکدهم دارایی زن بوده باشد؛ حتی در این صورت نیز برای او اهمیتی بسیار داشت.
آن نود و نه گوسفند در مَثَلِ گوسفند (آیهٔ ۷) چه کسانی هستند؟ یا نمایانگر مسیحیاناند، یا یهودیانِ خودعادلپندار که گمان میکردند نیازی به توبه ندارند. البته گزینهٔ دوم در بافتِ اصلی داستان (آیات ۱ و ۲) طبیعیتر بهنظر میرسد.
مَثَلِ پسر گمشده - لوقا ۱۱:۱۵-۳۲
داستانِ پسرِ گمشده احتمالاً یکی از شناختهشدهترین روایتهای کتاب مقدس است. با این حال، شخصیتِ اصلی این داستان تنها پسرِ کوچکتر نیست، بلکه پسرِ بزرگتر و پدر نیز نقشِ محوری دارند.
ادعای دریافتِ ارث پیش از زمانِ معمول، هم در جهان یهودی و هم در جهان رومی ممکن بود، هرچند امری نادر بهشمار میرفت. این درخواست تنها شامل «اموالِ منقول» میشد، زیرا خانه به پسرِ نخستزاده تعلق داشت. نخستزاده در مقایسه با دیگر فرزندان، سهمی دو برابر دریافت میکرد (تثنیه ۱۷:۲۱)، از اینرو پسرِ کوچکتر یکسوم و پسرِ بزرگتر دوسوم ارث را میگرفت. پسرِ بزرگتر مسئول کشتِ زمین باقی میماند، زمینی که در نهایت بهطور کامل از آنِ او میشد (آیهٔ ۳۱).
پسرِ کوچکتر به سرزمینهای غیر یهودی رفت تا زندگیای بیقید و سرشار از خوشگذرانی و اسراف داشته باشد. اما در آنجا وقتی پولش تمام شد، دوستانش نیز ناپدید شدند. وضعیت او با قحطیای که بر آن سرزمین آمد، بدتر نیز شد.
بهعنوان یک یهودی، او حق داشت از کنیسه درخواست کمک کند، اما شاید زندگی نادرستی که پیشتر گذرانده بود باعث شد از این حق استفاده نکند. در عوض، سرانجام به خوکبانی روی آورد، که برای یک یهودی خوارترین شغل بهشمار میرفت. تلمود خوکبانان را ملعون اعلام میکرد (مترجم: تلمود، مجموعهای از تعالیم و تفسیرهای علمای یهود دربارهٔ شریعت است)، از اینرو آن پسر از قومِ برگزیدهٔ خدا طرد شده بود.
و حتی در شغلِ جدید نیز گرسنگیاش از میان نرفت. خوکها وضع بهتری داشتند، زیرا به آنها غلافهای خرنوب داده میشد (مترجم: میوهٔ درختی است که بهصورت غلافهای قهوهایرنگ رشد میکند و خوراکی است؛ در گذشته بیشتر بهعنوان خوراک حیوانات مانند خوکها استفاده میشد). یک مثل یهودی میگوید: «وقتی اسرائیلیان ناچار شوند خرنوب بخورند، بهسوی خدا بازخواهند گشت». همین امر برای پسرِ گمشده رخ داد: گرسنگی او را بهیاد خانهٔ پدرش انداخت و تصمیم گرفت بازگردد و بهعنوان خدمتکار در آنجا کاری بیابد.
«دیگر شایسته نیستم پسرت خوانده شوم. با من همچون یکی از کارگرانت رفتار کن»
(آیه ۱۹).
او میدانست که هیچ حقی برای برخوردِ نیکو ندارد، اما امید داشت که شاید پدرش بر او رحم کند. آیهٔ ۱۹ همچنین بیانگر وضعیت ما در ورود به ملکوت آسمان است: ما حقی برای آن نداریم. ما نه بر اساس عدالت، بلکه بر اساس رحمت وارد ملکوت میشویم. اینکه پسر داراییِ پدرش را هدر داد، تمثیلی است از اینکه انسانِ گناهکار چگونه عطایایی را که خدا به او داده است تباه میکند.
زمانیکه پسر به خانه بازگشت، پدر او را کاملاً غافلگیر کرد. پدر او را نه بهعنوان خدمتکار، بلکه بهعنوان پسر پذیرفت. در فرهنگ شرق، دویدن امری معمول نیست؛ معمولاً تنها در هنگام فرار یا در برابر آتش میدوند. بهویژه برای مردی سالخورده و محترم، دویدن کاری ناپسند بهشمار میرفت.
پسرِ گمشده برای داراییِ ازدسترفتهٔ خود اندوهگین نیست، بلکه از این رو اندوه دارد که ارادهٔ پدرش را شکسته است. بههمینگونه، تقصیرِ واقعی در این است که انسان از شکستنِ ارادهٔ خدا اندوهگین باشد؛ مهمترین مسئله این نیست که گناه چه آسیبهایی به زندگی ما زده است، بلکه این است که ما ارادهٔ خدا را شکستهایم.
پسرِ بزرگتر
وقتی پسرِ بزرگتر از کار بازگشت، صدای جشن را در خانه شنید. هنگامی که فهمید برادرش برگشته است، حتی نخواست وارد خانه شود. بهخاطر او، پدر ناچار شد بیرون بیاید و با او سخن بگوید. پسرِ بزرگتر احساس میکرد به او ظلم شده است. او با وفاداری به پدرش خدمت کرده بود، اما از ثمرهٔ کار خود بهرهمند نشده بود. شاید حتی حسادت میکرد که برادرِ کوچکترش توانسته بود «زندگیِ خوش و راحتی» داشته باشد.
پسرِ بزرگتر دلِ پدرش را نمیشناخت. در واقع، پدر آماده بود که او نیز با دوستانش شادی کند و جشن بگیرد. اما چون پسرِ بزرگتر دلِ پدر را نمیشناخت، ارادهٔ او را نیز درک نمیکرد. این توصیف خوبی است از یک مسیحیِ شریعتگرا و یا یک یهودیِ فریسیمسلک: برای آنان، ارادهٔ خدا و اطاعت از آن، چیزی است که شادی را از زندگی میگیرد. اما مسیحیتِ حقیقی نشان میدهد که اطاعت از ارادهٔ خدا، به زندگی شادی میبخشد.
پسرِ بزرگتر حتی پسرِ گمشده را برادرِ خود نیز ندانست، بلکه از او با عنوان «این پسرت» (آیهٔ ۳۰) یاد کرد. این وضعیت بهآسانی در میان اعضای گروههای مختلف مسیحی نیز رخ میدهد: انسانها نمیخواهند بپذیرند که ما برادران یکدیگریم.
مهربانیِ پدر نسبت به پسرِ گمشده، خشمِ پسرِ بزرگتر را برانگیخت (مقایسه کنید با متی ۱۰:۲۰-۱۶). حتی این واقعیت که خانه از آنِ او بود (آیهٔ ۳۱) نیز او را آرام نکرد.
عیسی نمیگوید که چه بر سرِ پسرِ بزرگتر آمد؛ آیا بیرون از ضیافت ماند یا پذیرفت که وارد شود؟ حتی امروز نیز روشن نیست که یهودیان چگونه به دعوتِ خدا پاسخ خواهند داد. پولس پیشبینی کرد که در زمانهای آخر، آنان غرور خود را کنار خواهند گذاشت و تسلیمِ فیضِ خدا خواهند شد (رومیان ۲۵:۱۱-۲۷). بنابراین پاسخ همچنان داده نشده است؛ «پسرِ بزرگتر» هنوز در حیاط ایستاده و در اندیشه است.
البته پسرِ بزرگتر تمثیلی برای ما مسیحیان نیز هست. چه بسیار رخ میدهد که «گناهکاران واقعی» بهآسانی بهعنوان اعضای کامل کلیسا پذیرفته نمیشوند. اما برای عیسی، آنان همواره پذیرفتنی بودهاند:
«... این مرد گناهکاران را میپذیرد و با آنان غذا میخورد»
(آیه ۲).