راهنمای مطالعهٔ رساله به افسسیان، فصل ۲ - پیامی برای دور و نزدیک

اَفِسسیان


زندگی تازه در مسیح - افسسیان ۱:۲–۱۰

بسیاری از غیرمسیحیان، مسیحیت را متهم می‌کنند که دیدگاهی بیش از حد تاریک و منفی نسبت به انسان ارائه می‌دهد. اگر به آیات ۱–۳ بنگریم، درک چنین اتهاماتی آسان است. اما این تمام حقیقت نیست، زیرا پس از آیات ۱–۳، آیات ۴–۱۰ می‌آیند. در نگاه کتاب‌مقدس به انسان، همواره مهم است که هم انسان را در ذات خود و هم انسان را در نسبت با خدا در نظر بگیریم.

نگاه پولس به انسان، تاریک و حتی نومیدکننده است. انسان در گناهان خود مرده است (آیهٔ ۱). در مرده دیگر حیاتی باقی نمانده است، و مرده نمی‌تواند وضعیت یا شرایط خود را بهبود بخشد. مرده، مرده است! پولس در اینجا «گناه نخستین» را توصیف می‌کند. رساله به رومیان نیز همین را می‌گوید:

«زیرا همه گناه کرده‌اند و از جلال خدا کوتاه می‌آیند»
(رومیان ۲۳:۳).

هرچند کتاب‌مقدس عبارت «گناه نخستین» را به‌کار نمی‌برد، اما مفهوم آن به‌روشنی در بسیاری از بخش‌های آن حضور دارد. مرگ روحانی انسان به این معناست که او به‌طور طبیعی هیچ کششی به‌سوی خدا احساس نمی‌کند. این خداست که باید نخست عمل کند. خدا باید به‌سوی انسان دست یاری دراز کند؛ تنها در این صورت است که انسان می‌تواند خدا را بیابد.

بسیاری از مردم ابراز می‌کنند که ندانم‌گرا یا شکاک هستند و می‌گویند: «در مورد مسئلهٔ خدا موضع قطعی نمی‌گیرم. ممکن است خدا وجود داشته باشد یا نداشته باشد. ما نمی‌توانیم چیزی را با قطعیت بدانیم». اما کتاب‌مقدس چنین امکانی را رد می‌کند، زیرا هیچ «موضع بی‌طرفی» میان خدا و شیطان وجود ندارد. این جهان، جهانِ شیطان است (لوقا ۶:۴، دوم قرنتیان ۴:۴). اگر انسانی به‌واسطهٔ خدا نجات نیافته باشد، ناگزیر به این جهان تعلق دارد و تحت سلطهٔ حاکم آن است (مقایسه کنید با لوقا ۱۳:۱۶).

پولس از بی‌خداییِ هم یهودیان («ما»، آیهٔ ۳) و هم غیریهودیان («شما»، آیات ۱ و ۲) سخن می‌گوید. حتی قوم برگزیده نیز نتوانستند در قلمرو خدا باقی بمانند؛ آنان نیز همچون غیریهودیان زیر سلطهٔ شیطان افتاده بودند.

اگر اوضاع در همین تاریکی و تیرگی باقی می‌ماند، ایمان مسیحی به باوری بدبینانه تبدیل می‌شد. اما پس از توصیف وضعیت اسف‌بار انسان، آن «اما»ی عظیم خدا فرا می‌رسد.

هنگام خواندن کتاب‌مقدس، نیکوست که به «نقاط عطف» گوناگون توجه کنیم. این نقاط معمولاً واژگانی را دربر دارند که رابطهٔ علت و معلول را بیان می‌کنند: «اما…»، «بنابراین…»، «از این‌رو…»، «اگرچه…» و مانند آن. همین معنا گاه با واژگانی که به زمان اشاره دارند نیز بیان می‌شود: «آنگاه - اکنون»، «پیش از این - اکنون»، «اکنون - در آینده» و مانند آن.

از آنجا که انسان‌ها به‌سبب مرگ روحانی خود نمی‌توانستند خویشتن را نجات دهند، خدا می‌بایست در جریان امور مداخله می‌نمود. خدا به‌سبب رحمت و محبت خود (آیهٔ ۴)، ما را به‌واسطهٔ فیض خود نجات داد (آیهٔ ۵).

«نجات یافته‌اید» (آیهٔ ۵) در متن یونانی در زمان کامل آمده است. این زمان بر امری دلالت دارد که به انجام رسیده است؛ نجات در جلجتا به‌طور کامل تحقق یافت. هیچ چیز دیگری برای افزودن به آن وجود ندارد؛ این کار کاملاً کامل شده است. پولس بارها تأکید می‌کند که نجات به‌طور کامل کار خداست. انسان هیچ شایستگی‌ای در آن ندارد (آیات ۸–۹).

پولس خاطرنشان می‌کند که نجاتِ انسان بدون اعمال نیک، به این معنا نیست که کردارها و کوتاهی‌های او بی‌اهمیت است. او در فصل ششم رساله به رومیان نیز به‌همین‌سان سخن می‌گوید. انسان نه به‌وسیلهٔ اعمال نیک، بلکه برای انجام اعمال نیک نجات می‌یابد، تا در کارهایی که خدا از پیش مهیا کرده است گام بردارد (آیهٔ ۱۰).

پولس این بخش را با توصیف مسیر نومیدانهٔ انسانی که جدا از خدا زندگی می‌کند آغاز می‌کند و آن را با توصیف مسیر خودِ مسیح به‌سوی ملکوت آسمان به پایان می‌رساند. در واقع، کلیسا بارها «قومِ در مسیرِ خدا» نامیده شده است. انسان همواره در سفر به‌سوی چیزی است: یا به‌سوی ملکوت آسمان یا به‌سوی هلاکت.

یگانگی در مسیح – افسسیان ۱۱:۲-۲۲

به سبب تأثیر کارل مارکس، اصطلاح «بیگانگی» به واژه‌ای رایج بدل شده است. او این واژه را از الهی‌دان آلمانی لودویگ فوئرباخ اقتباس کرد. اما کتاب مقدس پیش‌تر نیز از بیگانگی سخن گفته است: حالتی که در آن انسان از خدا دور افتاده و از او فاصله گرفته است.

با این حال، خدا وضعیت ما را دید و با پذیرفتن ما به‌عنوان فرزندان خود در مسیح، به یاری ما آمد. از این‌رو دیگر بیگانه و غریب نیستیم؛ اصطلاحی که به کسی اشاره داشت که اجازه اقامت در منطقه‌ای را داشت، اما از حقوق مدنی شهروندان آن برخوردار نبود. ما خانواده خدا هستیم (افسسیان ۱۹:۲)، اعضای قوم خدا. کلیسا را می‌توان خانواده خدا یا هیکل خدا نامید (افسسیان ۱۹:۲ و ۲۱:۲).

برای ما در زمان حاضر بسیار دشوار است که شکاف عظیمی را که در زمان پولس میان غیریهودیان و یهودیان وجود داشت، به درستی درک کنیم. یهودیان تعلیم می‌دادند که خدا تنها آنان را دوست می‌دارد و غیریهودیان صرفاً برای هلاکت آفریده شده‌اند.

آیه ۱۲ وضعیت غیریهودیان را چنین توصیف می‌کند:

۱. از مسیح محروم بودند.

۲. از قوم اسرائیل بیرون بودند.

۳. نسبت به عهدها و وعده‌های آن‌ها بیگانه بودند.

۴. امیدی نداشتند.

۵. در این جهان، بی‌خدا بودند.

در مقابل، رومیان ۳:۹–۵ امتیازات یهودیان را برمی‌شمارد. آنان از این مزایا برخوردار بودند:

۱. مقام فرزندی خدا را داشتند.

۲. جلال را داشتند.

۳. عهدها را داشتند.

۴. شریعت را داشتند.

۵. عبادت در هیکل را داشتند.

۶. وعده‌ها را داشتند.

۷. پدران را داشتند.

۸. مسیح را از حیث جسمانی از میان خود داشتند.

می‌توان این دو فهرست را چنین خلاصه کرد که غیریهودیان از خدا دور بودند و یهودیان به خدا نزدیک:

«زیرا کدام قوم بزرگ است که خدایشان نزدیک ایشان باشد آن‌گونه که یهوه، خدای ما است، هرگاه نزد او دعا می‌کنیم؟»
(تثنیه ۷:۴).

«او شاخی برای قوم خود برافراشته است، ستایش برای همۀ سرسپردگانش، برای بنی‌اسرائیل که قومی نزدیک به اویند. هللویاه!»
(مزمور ۱۴:۱۴۸).

اما حتی در عهد عتیق نیز پیشگویی‌هایی وجود داشت که این جدایی در روزهای آخر به پایان خواهد رسید:

«در ایام آخر واقع خواهد شد که کوه خانۀ خداوند بالاتر از تمامی کوه‌ها استوار خواهد گردید، و فراتر از تپه‌ها برافراشته خواهد شد؛ ملتها به سوی آن روان خواهند گشت و قومهای بسیار آمده، خواهند گفت: بیایید تا به کوه خداوند برویم و به خانۀ خدای یعقوب برآییم، تا راههای خویش را به ما تعلیم دهد و در طریقهای وی گام برداریم. زیرا شریعت از صَهیون صادر خواهد شد، کلام خداوند از اورشلیم»
(میکاه ۱:۴-۲).

تمایز میان غیریهودیان و یهودیان به‌روشنی در هیکل اورشلیم نمایان بود. بیرونی‌ترین بخش آن، صحن غیریهودیان بود. میان آن و بخش بعدی - یعنی صحن زنان - دیوارى به ارتفاع حدود یک‌ونیم متر قرار داشت که عبور غیریهودیان از آن ممنوع بود و تخطی از این ممنوعیت، مجازات مرگ را در پی داشت.

کاوش‌های باستان‌شناسی، دو نمونه از سنگ‌نوشته‌های هشدار و منع را که بر دیوارها و دروازه‌های آن نصب شده بودند، آشکار کرده‌اند. این تمایز همچنین با این واقعیت تأکید می‌شد که صحن غیریهودیان پایین‌تر از دیگر صحن‌ها قرار داشت؛ ازاین‌رو، غیریهودیان ناگزیر بودند برای دیدن یهودیان به‌سوی بالا بنگرند.

اگر غیریهودی وارد محوطهٔ هیکل می‌شد، تمام هیکل را نجس می‌کرد و لازم بود که تطهیر گردد. ازاین‌رو، اتهامی که پولس را متهم می‌کرد که غیریهودی‌ای را به محوطهٔ هیکل آورده است، اتهامی بسیار جدی بود (اعمال رسولان ۲۷:۲۱–۳۱). رومیان حق اجرای حکم اعدام را از یهودیان سلب کرده بودند، اما یک استثنا باقی مانده بود: یهودیان مجاز بودند غیریهودی‌ای را که وارد محوطهٔ هیکل شده بود، به مرگ محکوم کنند. حتی شهروندی رومی نیز نمی‌توانست پولس را نجات دهد، اگر آن اتهام درست می‌بود. ازاین‌رو، یهودیت برای غیریهودیان هیچ سهمی در پادشاهی خدا قائل نبود.

اما (آیه ۱۳) اکنون وضعیت دگرگون شده بود. مسیح دیوار جدایی را فرو ریخت. اندکی بعد (در سال ۷۰ میلادی)، سپاهیان رومی آن دیوار سنگی را در هیکل اورشلیم نیز ویران کردند. زمان آن به پایان رسیده بود، زیرا مسیح عصر تازه‌ای را آغاز کرده بود.

مسیح میان انسان و خدا صلح برقرار ساخت (آیات ۱۴–۱۶). در نتیجهٔ کار آشتی‌بخش مسیح، صلح در میان انسان‌ها نیز پدید می‌آید. ازاین‌رو، کار مسیح هم بُعدی عمودی دارد و هم بُعدی افقی: از یک‌سو صلح میان انسان و خدا را برقرار می‌کند، و از سوی دیگر، روابط انسان‌ها را با یکدیگر در بخشایش تازه می‌سازد.

نمونه‌ای هشداردهنده

شایان توجه است که یهودیان جایگاه ویژهٔ خود نزد خدا را به‌نادرستی به‌کار می‌بردند. پولس این واقعیت را به‌طرزی تکان‌دهنده در (رومیان ۱۷:۲–۲۴) توصیف می‌کند و سخن خود را چنین به پایان می‌برد: «…زیرا به‌سبب شما، نام خدا را در میان غیریهودیان کفر می‌گویند».

آیا ما می‌دانیم چگونه باید از امتیاز فرزندی خدا به‌درستی شادمان باشیم؟ ما هیچ دلیلی برای غرور یا فخر نداریم (افسسیان ۹:۲)، زیرا شهروندی ما در آسمان عطیه‌ای است که به ما بخشیده شده است.

تکیه بر مسیح

کتاب مقدس بارها از سنگ زاویه/اصلی سخن می‌گوید (آیه ۲۰)، برای نمونه:

«سنگی که معماران رد کردند مهمترین سنگ بنا شده است!»
(مزمور ۲۲:۱۱۸).

«زیرا در کتب مقدّس آمده است که:‏ اینک در صَهیون سنگی می‌نهم، سنگ زاویۀ برگزیده و گرانبها؛ آن که بر او توکّل کند سرافکنده نگردد»
(اول پطرس ۶:۲).

به‌طور قطعی معلوم نیست که کدام سنگ در بنا مورد نظر است. ممکن است سنگی باشد که در گوشهٔ ساختمان قرار دارد. در این صورت، می‌توان چنین اندیشید که پولس دو دیوار - یهودیان و غیریهودیان - را در نظر داشته است که سنگ زاویه، آن‌ها را به یکدیگر پیوند می‌دهد. همچنین ممکن است مقصود، سنگ نهایی در بالای بنا باشد، یعنی همان سنگی که در رأس قوس قرار می‌گیرد و تمام ساختار بر آن استوار است. اگر آن سنگ برداشته شود، تمام بنا فرو خواهد ریخت.

با این حال، فارغ از اینکه کدام سنگ مورد نظر است، مفهوم روشن است: بدون آن سنگ، بنا استوار نمی‌ماند. تنها کلیسایی که بر مسیح بنا شده است (متی ۲۴:۷–۲۷) و بر کار او استوار است، پایدار خواهد ماند. دینداری‌ای که با تلاش انسانی ساخته شده باشد، ممکن است برای زمانی شکوفا به‌نظر برسد، اما دست‌کم در دروازه‌های آسمان آشکار خواهد شد که چه کسی بر بنیانی درست بنا کرده است.