رساله به رومیان ۶ - تعمید و تقدیس

نامه به رومیان


تعمید در مرگِ مسیح - رومیان ۱:۶-۱۴

در پایانِ فصلِ پیشین، پولس تصریح می‌کند که گناه هرگز نمی‌تواند بزرگ‌تر از فیض باشد. هیچ‌کس نمی‌تواند گناهی را نزدِ خدا مرتکب شود که عیسی برای آن نمرده باشد و یا با مردنش کفاره آن را پرداخت نکرده باشد. مسیح بر صلیب گناهانِ تمامِ جهان را بر خود حمل کرد؛ ازاین‌رو برای گناهانِ همه، کفاره فراهم شده است؛ فیض همواره بر قدرتِ گناه غلبه می‌کند.

اما پولس می‌دانست که این سخن به‌آسانی می‌تواند بدفهمیده شود و به بهانه‌ای برای ارضای امیالِ جسم بدل گردد. در سراسرِ تاریخِ کلیسا، آموزهٔ راستینِ فیض از هر سو تهدید شده است: از یک‌سو آموزگارانِ شریعت‌گرایِ دینداریِ مبتنی بر اعمال، و از سوی دیگر متعصبانِ افراطی که آزادی از هر شریعت و هر گناهی را اعلام می‌کردند. چنین وضعی، برای نمونه، در روزگارِ لوتر نیز وجود داشت؛ او ناگزیر بود نبردی دو‌جبهه‌ای را پیش ببرد: هم در برابر کلیسای کاتولیک روم، و هم در برابر کسانی که با تعصب، تعمیدِ دوباره را تبلیغ می‌کردند.

پاسخِ پولس به این اتهام که فیض انگیزه‌ای برای گناه است چیست؟ پاسخ او به‌وضوح منفی است؛ بلکه باید دریابیم که به چه چیزی تعمید یافته‌ایم.

پولس در اینجا، همچون بسیاری از بخش‌های دیگر، بدیهی می‌گیرد که هر مسیحی تعمید یافته است. ازاین‌رو، سخن خود را نه با عنوان «مسیحیان»، یا «توبه‌کنندگان»، بلکه با «تعمیدیافتگان» آغاز می‌کند. اما از نظرِ محتوا، ما اغلب تعمید را رویدادی صرفاً ظاهری، جشنی نمادین، یا عملی بیرونی برای اعتراف ایمان می‌دانیم؛ حال آنکه پولس به ما می‌گوید تعمید چیزی فراتر از این‌هاست: تعمید، عملِ مؤثرِ خودِ خداست.

ما به مرگِ مسیح تعمید یافته‌ایم (آیهٔ ۳). این یعنی چه؟ یعنی به چه چیزی تعمید یافته‌ایم؟ به آنچه مسیح بر صلیبِ جلجتا انجام داد؛ یعنی به پیروزی بر گناه. تعمید به‌معنای پیوستن به مسیحی است که بر گناه غلبه کرد.

پولس پیش‌تر ناتوانیِ کاملِ ما را در غلبه بر گناه نشان داده بود (فصل ۳). ازاین‌رو، پیروزی‌ای که در تعمید عطا می‌شود، کارِ ما نیست، بلکه عملِ خداست و تنها خدا در آن عمل می‌کند. به‌همین دلیل، تعمید می‌تواند حتی برای کودک نیز انجام شود؛ زیرا انسان در تعمید «کنشگر» نیست، بلکه صرفاً «پذیرنده» است.

ما در کدام سو ایستاده‌ایم؟

هیچ‌کس نمی‌تواند به قلمرویی وارد شود، بی‌آنکه هم‌زمان قلمرویی دیگر را ترک کند. پیوستن به مسیح، به‌همان اندازه به‌معنای ترکِ قلمرو و سلطهٔ گناه است.

عیسی مسیح مَثَلی هشداردهنده بیان می‌کند: خانه‌ای پاک می‌شود، اما ساکنِ تازه‌ای نمی‌پذیرد. روحِ پلیدِ پیشین بازمی‌گردد، هفت روحِ بدتر از خود را نیز می‌آورد، و وضعِ خانه از گذشته بدتر می‌گردد (متی ۴۳:۱۲-۴۵). این امر دربارهٔ تعمیدیافتگان نیز اگر تعمید را جدی نگیرند و زندگی با «ساکنِ تازه»، یعنی مسیح، را آغاز نکنند، رخ می‌دهد. شیطان به تعمیدیافتگان نیز حمله می‌کند، و تنها پناه و دفاعِ آنان این است که به مسیح پناه ببرند.

پولس پیش‌تر (رومیان ۱۲:۱-۳۲) نسبت به کوچک‌شمردنِ گناه هشدار داده است. هیچ گناهی بی‌خطر یا بی‌اثر نیست. در نبردی که علیه ما و علیه مسیح به راه افتاده است، هر گناهی ابزاری در دستِ شیطان است. ما باید انتخاب کنیم که می‌خواهیم چه کسی را خدمت کنیم - شیطان یا خدا؛ زیرا خدمت‌کردن هم‌زمان به هر دو ناممکن است.

نبردی سخت

پیروزی بر گناه به‌معنای بی‌گناهیِ کامل نیست - پولس این موضوع را در فصلِ بعد به‌تفصیل و مشروح بررسی می‌کند (رومیان ۱۴:۷-۲۵) - بلکه به‌این معناست که قدرتِ گناهی که به هلاکت می‌انجامد درهم شکسته شده است. گناه دیگر حاکمِ ستمگری که مالکِ ما باشد نیست؛ ما اکنون از آنِ مسیح هستیم. بااین‌همه، کشمکش میان گناه و مسیح تا زمانی که زنده‌ایم ادامه خواهد داشت. شیطان می‌کوشد ما را دوباره به‌سوی خود بازگرداند. «انسانِ کهنهٔ» ما - که به‌طور کامل در سقوط فاسد شده است - می‌خواهد از اربابِ پیشین پیروی کند، نه از اربابِ تازه.

این نبرد چنان سخت است که نمی‌توان در آن به احساساتِ خود اعتماد کرد، زیرا ابلیس از احساسات نیز در این پیکار بهره می‌گیرد. اگر اطمینانِ ما به نجات به احساساتمان وابسته بود، اساساً دوام نمی‌آورد؛ و اگر بر اعمالِ ما متکی بود، آن نیز هرگز پایدار نمی‌ماند. اما اکنون ما از راهِ ایمان به وعده‌های استوارِ خدا - دربارهٔ آنچه او در تعمید انجام می‌دهد - به صلح و آرامش دست یافته‌ایم.

در این نبرد تنها بر یک چیز می‌توان تکیه کرد: وعده‌ای که در کتاب ‌مقدس داده شده است، اینکه ما به‌واسطهٔ کارِ مسیح عادل شمرده می‌شویم (مقایسه شود با آیات ۳ و ۶). مسیح پیروزیِ نهایی را از پیش به دست آورده است، هرچند ما در کشمکشِ روزانهٔ خود بارها شکست را تجربه می‌کنیم.

پس چگونه می‌دانم که از مرگ به حیات عبور کرده‌ام؛ آیا با مسیح هستم یا با شیطان؟ پاسخ در اینجاست: تعمید به ما اطمینان می‌بخشد؛ من تعمید یافته‌ام، و خدا در تعمید به من حیات و نجات عطا کرده است. هر که به کفایتِ کارِ عیسی ایمان ندارد و می‌خواهد چیزی از اعمالِ خود بر آن بیافزاید، خدا را دروغگو می‌سازد (اول یوحنا ۹:۵-۱۲).

اما شیطان می‌کوشد همین نبردِ درونی را به‌عنوان «دلیل» علیه ما به‌کار گیرد و چنین القا کند که من در واقع مسیحیِ حقیقی نیستم و از مسیح سقوط کرده‌ام، فقط خودم خبر ندارم! «اگر مسیحیِ واقعی بودی، دیگر گناهی در زندگی‌ات نبود. اما چون همچنان گناه می‌کنی، این خودِ اثباتِ آن است که مسیحیِ حقیقی نیستی!». یوحنا به مسیحیانِ زمانِ خود می‌نویسد: «اگر بگوییم بَری از گناهیم، خود را فریب داده‌ایم و راستی در ما نیست. ولی اگر به گناهان خود اعتراف کنیم، او که امین و عادل است، گناهان ما را می‌آمرزد و از هر نادرستی پاکمان می‌سازد. اگر بگوییم گناه نکرده‌ایم، او را دروغگو جلوه می‌دهیم و کلام او در ما جایی ندارد» (اول یوحنا ۸:۱-۱۰).

انکارِ گناه رهایی نمی‌آورد؛ رهایی در آن است که گناه را نزدِ خدا بیاوریم تا آمرزش یابد. لوتر دربارهٔ تقدیس، یعنی زیستن به‌عنوان یک مسیحی، تعلیم می‌داد که این مسیر، شناختی هرچه ژرف‌تر از گناه و از فیض است. ترتیب اهمیت دارد: نخست گناه، که انسان را به تجربهٔ فیض رهنمون می‌شود. پولس در ادامهٔ رساله به رومیان بیش از این دربارهٔ این موضوع سخن می‌گوید.

وقتی گناهانت تو را به وحشت می‌اندازند، به شیطان بگو: همین گواهی است بر اینکه من به‌تنهایی توانِ غلبه بر تو را ندارم؛ ازاین‌رو تنها بر مسیح تکیه می‌کنم. آن‌که نجاتِ خود را به‌طور کامل به مسیح می‌سپارد، مسیحیِ حقیقی است.

چرا خداوند تعمید را به‌عنوان واسطهٔ نجات برگزید؟ ما پاسخی برای این پرسش نداریم. لوتر می‌گوید خدا حتی می‌توانست چیزی به‌ظاهر ناچیز، مانند کاه، را برگزیند؛ و در آن صورت نیز ما موظف بودیم به انتخابِ خدا رضایت دهیم. مارِ برنجینی که موسی ساخت، نمونه‌ای مشابه در عهد عتیق است (اعداد ۵:۲۱-۹): هر که نمی‌خواست به آن مار نگاه کند، می‌مُرد، و هر که نگاه می‌کرد، زنده می‌ماند. این امر با عقل توضیح‌پذیر نبود؛ اما چنین شد، زیرا خدا آن را فرمان داده بود.

فیض، تنها امید ما

آیهٔ ۱۴ ممکن است عجیب یا حتی متناقض به‌نظر برسد. چگونه فیض می‌تواند ما را از زیر سلطهٔ گناه بیرون آورد، اگر نبرد همچنان ادامه دارد؟ نکته این است که فیض تنها راه رهایی از بردگی گناه است؛ ما نمی‌توانیم با نیروی خود بر آن غلبه کنیم. تنها انسانی که از اعمال شریعت آزاد شده است می‌تواند همسایهٔ خود را به‌درستی خدمت کند و اعمال نیکِ حقیقی انجام دهد.

احتمالاً یکی از دلایلی که خدا پولس را برگزید تا رسولِ امت‌ها باشد این بود که پولس واقعاً کوشیده بود خود را به‌وسیلهٔ اعمال عادل بشمارد. هنگامی که با نهایت تلاش خود آزمود و شکست خورد، دریافت که پارسایی از راه شریعت چیست و به کجا می‌انجامد. از همین رو، فهمید که نجات نه نتیجهٔ تلاش انسانی، بلکه بخششِ آزادانهٔ خداست (با رومیان ۷:۳–۱۱ مقایسه کنید: آنچه پیروزی می‌پنداشت، به شکست بدل شد).

تقدیس - بهتر شدن یا بدتر شدن؟ رومیان ۱۵:۶–۲۳

یک مسیحی می‌گفت: «عجیب است که با اینکه پنج سال پیش به ایمان آمدم، هنوز گاهی خودم را در حال گناه می‌یابم». یا قدرت مشاهدهٔ او ضعیف بوده است، یا هنوز حتی از گناهِ دروغ‌گویی نیز رهایی نیافته است.

ما اغلب چنین می‌اندیشیم که زندگیِ ایماندار - یعنی تقدیس - یعنی این‌که انسان هرچه پیش‌تر می‌رود، بهتر می‌شود؛ گناه در او کمتر می‌گردد، اطاعتش از خدا کامل‌تر می‌شود، و این سرانجام به تسلیمی بی‌نقص می‌رسد. اما این تصویر فقط بخشی از حقیقت را نشان می‌دهد. درست است که خدا در انسان عمل می‌کند، ولی ثمرهٔ این عمل، محو شدن کامل گناه نیست، بلکه آغازِ نبردی است که هرچه پیش می‌رود، جدی‌تر و سخت‌تر می‌شود.

لوتر در کتشیزم کوچک دربارهٔ تقدیس چنین می‌نویسد:

«ایمان دارم که من با عقل یا توانِ خود قادر نیستم به عیسی مسیح، خداوندِ خویش، ایمان بیاورم یا نزد او بیایم؛ بلکه این روح‌القدس است که مرا به‌وسیلهٔ انجیل فراخوانده، با عطایای خود روشن ساخته، تقدیس کرده و در ایمانِ راستین نگاه داشته است. همان‌گونه که او تمام کلیسای مسیحی را بر زمین فرا می‌خواند، گرد می‌آورد، روشن می‌سازد و تقدیس می‌کند، و آن را در عیسی مسیح، در یگانه ایمانِ حقیقی، محفوظ می‌دارد. در این کلیسای مسیحی، او هر روز و به‌وفور، همهٔ گناهانِ مرا و گناهانِ همهٔ ایمانداران را می‌آمرزد. و در روز آخر، مرا و همهٔ مردگان را برخواهد خیزانید و به من و به همهٔ کسانی که به مسیح ایمان دارند، حیات جاودان عطا خواهد کرد. این حقیقتی است کاملاً یقینی».

بنابراین درمی‌یابیم که تمام زندگی مسیحیِ ما - از آغاز، در مسیر، و تا پایان - به روح‌القدسِ خدا وابسته است.

مارتین لوتر دربارهٔ تقدیس می‌گوید که تقدیس، آگاهی‌ای است که پیوسته ژرف‌تر می‌شود: آگاهی از گناه و از فیض (با رومیان ۲۰:۵–۲۱ مقایسه کنید). گناه هرگز به‌کلی ناپدید نمی‌شود، بلکه انسان آن را هرچه عمیق‌تر حس می‌کند. هرچه روح‌القدس ما را به خدا نزدیک‌تر می‌سازد، زشتیِ گناهانمان آشکارتر می‌شود و فاصلهٔ میان این دو بیشتر به چشم می‌آید. در تاریکی تفاوت‌ها دیده نمی‌شوند؛ تنها نور است که آن‌ها را عیان می‌کند.

حتی بهترین اعمال ما نیز خالی از خودخواهی و شر نیستند. گناه به ما چسبیده است و رهایمان نمی‌کند. نمونه‌ای روشنگر از این حقیقت در کتاب « تنها ایمان» اثر بو گیِرتس (Bo Giertz – مترجم: الهیدان، نویسنده و اسقف لوتری اهل سوئد) آمده است.

در این کتاب از کشیشی کاتولیک رومی سخن گفته می‌شود که در جنگ، دشمنان خود را کشته بود. پس از دستگیری، وقتی دانست که با حکم مرگ روبه‌روست و دیگر امکان دریافت آمرزش از پاپ را ندارد، با شدت و اضطراب به دعا پرداخت. اما هنگام خواندن هفت مزمور توبه، متوجه نکته‌ای هولناک شد: او از این‌که یکی از مزمورها کوتاه است، در دلش احساس آسودگی می‌کرد. این نشان می‌داد که حتی در لحظهٔ توبه، دل او هنوز می‌خواست هرچه زودتر از این ایستادن در برابر خدا عبور کند. حال آنکه اگر توبهٔ او حقیقی می‌بود، ماندن در حضور خدا برایش بار نمی‌نمود، بلکه خواست دلش می‌شد.

اگر به زندگی خودمان نگاه کنیم، درمی‌یابیم که فریسی‌گری همان‌گونه به ما می‌چسبد که در زمان عیسی به ریاکاران چسبیده بود (نگاه کنید به لوقا ۹:۱۸–۱۴).

فریسی «ایستاده، با خود چنین دعا می‌کرد: خداوندا، تو را شکر که مانند دیگر مردمان نیستم…»
(لوقا ۱۱:۱۸).

اما آن گناهکار عادل شمرده شد، نه از آن‌رو که خود را بهتر می‌دید، بلکه چون هیچ تکیه‌ای بر خویشتن نداشت و تنها به رحمت خدا پناه برد.

«امّا آن خَراجگیر دور ایستاد و نخواست حتی چشمان خود را به سوی آسمان بلند کند، بلکه بر سینۀ خود می‌کوفت و می‌گفت: خدایا، بر منِ گناهکار رحم کن»
(لوقا ۱۳:۱۸).

معمولاً در طرز فکر ما این‌گونه است که کفرگویی به روح‌القدس را یک «عمل» می‌دانیم؛ کاری که انسان علیه خدا انجام می‌دهد (با مرقس ۲۸:۳–۳۰ مقایسه کنید)، به‌عنوان مثال مقاومت در برابر خدا یا بت‌پرستی. اما پیامدِ کفرگویی به روح‌القدس، سخت‌شدنی چنان عمیق است که انسان دیگر حتی میلی به اندیشیدن دربارهٔ خدا ندارد و هیچ نیازی به بازگشت به‌سوی او در خود احساس نمی‌کند. گناهان او از جانب مسیح کفاره شده‌اند، اما خودِ او دیگر نمی‌خواهد این آمرزش را بپذیرد یا به‌سوی خدا بازگردد؛ اما تا زمانی که در دل انسان هنوز کشمکشی وجود دارد - تا وقتی که وجدان می‌جنگد و انسان با گناه درگیر است - نشانه‌ای از کار روح‌القدس و بنابراین، نشانه‌ای از امید باقی است.

تقدیس اغلب چنین تجربه می‌شود که گویی زمینی سنگلاخ را پاکسازی می‌کنیم: هرچه پیش‌تر می‌رویم، سنگ‌های بزرگ‌تر و سخت‌تری آشکار می‌شوند، تا سرانجام آنچه باقی می‌ماند، صخره‌ای سترگ است که چیزی بر آن نمی‌روید - همان واقعیتِ گناهِ اصلی. بااین‌حال، این مسیر نه به‌سبب توان یا موفقیت انسان، بلکه تنها به‌سبب پیروزیِ مسیح به حیات جاودان می‌انجامد. کتاب مقدس این را اعلام می‌کند، و ایمان مسیحی بر همین بنیاد، زندگی را نه با اتکای به خویش، بلکه با اعتماد به کارِ انجام‌شدهٔ مسیح پیش می‌برد.