رساله به رومیان ۵ - دو آدم
در فصلهای ۵ تا ۸ رساله به رومیان، پولس به نتایجِ عادلشمردهشدن میپردازد. اینکه زیستن بهعنوان یک مسیحی چگونه است: وقتی مسیح در ما ساکن میشود، چه چیزهایی دگرگون میشود و چه چیزهایی همانگونه باقی میماند؟ همچنین میتوان از تقدیس در این بابها سخن گفت، یعنی سلوک و زیستن بهعنوان یک مسیحی.
صلح با خدا - رومیان ۱:۵-۵
مهمترین دگرگونی در مسیحیشدن این است که از دشمنانِ خدا بودن (آیهٔ ۱۰) به شهروندانِ پادشاهیِ او بدل میشویم. وضعیتِ جنگ میان ما و خدا پایان مییابد. دیگر نه میکوشیم با خدا بجنگیم و نه میکوشیم از او بگریزیم. مسیح این صلح را از طریقِ کارِ کفارهایِ خود به ما عطا کرده است. یکی از پدران اولیه کلیسا، آگوستین، چنین میگوید: «جانِ من آرام نمیگیرد تا زمانی که در تو، ای خداوند، آرام گیرد».
امروزه بسیاری از مردم با خدا نمیجنگند، بلکه از او میگریزند. آنان میکوشند زندگی خود را با پول، قدرت یا موفقیت پُر کنند تا برای زندگی معنا و هدفی بیابند. اما بااینهمه، ناآرام باقی میمانند؛ زیرا بنیانی که بر آن خود بنا میکنند درست نیست، و در ژرفای وجود خود نیز این را میدانند. رویارویی با واقعیتِ مرگ، دیر یا زود، همهٔ تکیهگاههای دروغین را فرو میریزد (متی ۲۴:۷-۲۷). تنها زمانی که زندگی خود را بر بنیانی که خدا میبخشد بنا میکنیم، آرامش مییابیم؛ در اینصورت نهتنها با خدا در صلح هستیم، بلکه در درونِ خود نیز آرامش مییابیم.
صلح و آرامشی که مسیح عطا میکند، صلحی است که نمیتوان آن را از ما گرفت. اندوهها و نگرانیهای این جهان نمیتوانند این حقیقت را از ما سلب کنند که در راه ملکوت آسمان هستیم. وقتی ارزشهای زندگی در جای درستِ خود قرار میگیرند، امنیتی بنیادین در ما پدید میآید که هیچ سختیای قادر نیست آن را از ما برباید. «کسی که از آنچه نگهداشتنی نیست دست میکشد، احمق نیست». بسیاری از مسیحیان از همین راه فرصت یافتهاند تا برای همسایگان خود شهادت باشند، و چهبسا همسایگانی که با شگفتی پرسیدهاند: «چرا او میتواند با چنین آرامشی با سختیها روبهرو شود؟ رازِ آرامشِ او چیست؟».
این قاعده در اینجا نیز صادق است: هیچ برکتی از جانب خدا وجود ندارد که انسان نتواند آن را به لعنت بدل کند! در اینجا نیز انجیل بهآسانی به شریعت تبدیل میشود. اینکه شما نگران آینده هستید، یا اینکه همیشه نمیتوانید شاد و سرشار از محبت باشید، بههیچوجه نشانهٔ این نیست که مسیحی نیستید. خدا مسیحیان را یکشکل نمیآفریند؛ برخی بیش از دیگران در برابر افسردگی و امثال آن آسیبپذیرند.
باید همواره بهیاد داشت که زیستن بهعنوان یک مسیحی، فرایندی از رشدِ پیوسته است؛ ما یکباره به قدیسانِ کامل بدل نمیشویم، بلکه خدا هر روز ما را بهواسطهٔ روحالقدسِ خود رشد میدهد. این حقیقت ممکن است در نگاه نخست دلسردکننده بهنظر برسد: اینکه در این زندگی هرگز کامل نخواهم شد؛ اما میتواند دلگرمکننده نیز باشد: آنچه امروز دشوار است، ممکن است روزی آسان شود، آنگاه که خدا کارِ خود را در من به انجام برساند.
گریز یا مقاومت؟
ما میتوانیم با وسوسهها و سختیها به دو شیوه روبهرو شویم: یا بکوشیم از آنها بگریزیم، یا در برابرشان مقاومت کنیم. هر دو شیوه درستاند، اما همیشه آسان نیست تشخیص دهیم در هر موقعیت کدامیک باید به کار گرفته شود. هیچ قاعدهٔ مطلق و یکسانی وجود ندارد که بر اساس آن بتوان بهروشنی تعیین کرد آیا باید در برابر شیطان ایستادگی کنیم یا از وسوسه بگریزیم.
اغلب به این سبب در گناه میافتیم که انتخاب نادرستی کردهایم: جایی که باید میگریختیم، ایستادگی کردهایم، و جایی که باید ایستادگی میکردیم، گریختهایم. باید بهیاد داشت که ابلیس مکار است و انسان را دقیقاً در همان حوزههایی وسوسه میکند که برای انسان دشوارتر است. برای یکی طمع است، برای دیگری ستیزهجویی، و برای سومی سستی در امور روحانی، و مانند اینها؛ شیطان از «نقاط ضعف» ما بهره میگیرد. این امر همچنین توضیح میدهد که چرا لغزشهای دیگران گاه برای ما غیرقابلفهم به نظر میرسد؛ چیزی که برای ما مسئلهای نیست، ممکن است برای دیگری بهشدت مسئلهساز باشد. ازاینرو، لغزشهای دیگران را نباید از منظر خود داوری کرد، بلکه باید آنها را از منظر همان شخص سنجید.
اگر بارها در گناهی خاص بیافتیم، ممکن است آن گناه در نظر ما پذیرفتنی شود و به «نقطهٔ کور» ما بدل گردد. ممکن است با خود بگوییم: «حتماً خدا این را درک میکند؛ بالاخره من هیچوقت نتوانستهام بر آن غلبه کنم!» اما نباید چنین باشد. هر گناهی در نظرِ خدا نفرتانگیز است و خدا هیچ گناهی را نادیده نمیگیرد. ازاینرو، اگر از پیش میدانید که قادر به مقاومت در برابر وسوسهای نخواهید بود، باید از آن بگریزید. برای مثال، یک الکلیِ سابق نباید - مگر با فراخوانی خاص از سوی خدا - کارِ شهادتدادن را از میخانهها آغاز کند.
اما اگر همیشه فقط بگریزیم، در زندگی مسیحی رشد نخواهیم کرد. غلبه بر وسوسهها ایمان تازه و پیروزیهای جدید به همراه میآورد. اما، همهٔ این پیروزیها تنها با یاریِ مسیح به دست میآیند؛ ازاینرو، مقاومت در برابر شر، ریشه در نزدیکشدن به مسیح دارد؛ تمام قدرتِ نبرد با گناه از او سرچشمه میگیرد.
محبتِ خدا نسبت به دشمنان - رومیان ۶:۵-۱۱
عظمتِ محبتِ خدا در این آشکار میشود که او نهتنها دوستان خود، بلکه دشمنانش را نیز محبت کرد؛ کسانی که علیه او سرکشی میکنند و میخواهند از او بگریزند. چنانکه پولس پیشتر شهادت داده است (رومیان ۲۳:۳)، همهٔ انسانها بهحسبِ طبیعت دشمنانِ خدا هستند. ازاینرو، تنها امکانِ محبتِ خدا به انسان، محبت نسبت به دشمنان بوده است.
بنابراین خدا از ما نخواست که نخست توبه کنیم، بهسوی او بازگردیم، عادتهای بد را ترک کنیم، یا کاری از این دست انجام دهیم. او همهچیز را بهصورت عطیه بخشید، حتی پیش از آنکه ما متولد شویم. تعمید، نامهٔ محبتِ خدا به هر یک از ماست. محبتِ خدا بزرگتر از محبتِ انسانی است. انسان حتی عمقِ محبتِ خدا را نیز بهدرستی درک نمیکند. پولس میگوید که شاید کسی حاضر باشد برای انسانی نیکو جان خود را بدهد، یا نهایتاً برای انسانی عادل؛ اما قطعاً نه برای دشمن. بااینحال، پسرِ خدا دقیقاً چنین کرد و جان خود را برای دشمنان داد.
دو آدم - رومیان ۱۲:۵-۱۹
آدمِ نخست (پیدایش ۲:۵ - آدم = انسان) با سقوط، گناه را به جهان وارد کرد؛ و آدمِ دوم - یعنی مسیح - کفارهٔ گناه را به جهان آورد. گناهِ آدمِ نخست سرکشی بود: کنار گذاشتنِ ارادهٔ خدا و رفتن در راهِ خود، راهی دور از خدا.
مسیح همهچیز را در اطاعتِ کامل انجام داد (فیلیپیان ۵:۲-۱۱)، و در نتیجه ما میتوانیم بار دیگر به عنوان فرزندانِ خدا بازگردیم و مطابقِ ارادهٔ پدرِ آسمانیِ خود زندگی کنیم.
پولس فرض را بر این میگرفت که خوانندگانش با روایتِ سقوط آشنا هستند (پیدایش ۳). در ذاتِ خود، گناهِ انسان چیزی جز نافرمانی و سرکشی نیست. ما آن را «گناهِ اولیه» مینامیم، و همهٔ گناهانِ دیگر از آن سرچشمه میگیرند. از همینروست که یحییِ تعمیددهنده دربارهٔ عیسی میگوید: «برهٔ خدا که گناهِ جهان را برمیگیرد!» - و نه «گناهان» را (یوحنا ۲۹:۱).
پذیرفتنِ آموزهٔ گناهِ اولیه برای انسانِ مدرن بسیار دشوار است. درواقع، حتی مسیحیانی هستند که اعلام میکنند انسان در ذاتِ خود نیکوست و همهٔ گناهان صرفاً خطاها یا کاستیهایی با درجات مختلفاند. بدیهی است که ما دوست داریم نیکو باشیم؛ در هر صورت، هیچکس نمیخواهد در عمقِ وجود خود بد باشد.
اما کنار گذاشتنِ آموزهٔ گناهِ اولیه بهمعنای بازتفسیرِ تمام ایمانِ مسیحی است. اگر ما خود میتوانستیم خویشتن را نجات دهیم، پس چرا عیسی بر صلیب جان داد؟
درکِ درستِ گناه، پایهٔ فهمِ تمامِ ایمانِ مسیحی است. اگر گناه را صرفاً به اعمالِ منفرد فروبکاهیم، نگاهِ ما به ایمانِ مسیحی نیز بر همان اساس شکل میگیرد؛ و در این صورت، اخلاقگرایی خطری جدی خواهد بود. اما اگر به گناهکاریِ کاملِ خود واقف شویم، خدا جایگاهِ درستِ خود را در زندگیِ ما مییابد، و ما صاحبِ آینده و امید خواهیم شد.
یهودیان - و نیز بسیاری از کسانی که از تعمیدِ بزرگسالان حمایت میکنند - بر این باورند که کودک تا سنی معیّن بیگناه و عاری از گناه است. هرچند کودک کارِ نادرست انجام میدهد، اما خدا آن را به حسابِ او نمیگذارد، زیرا بهزعم آنان، شریعت هنوز بر کودک جاری نشده است. اما پولس پیوندِ ناگسستنیِ میان گناه و تولد، و میان گناه و مرگ را میدید. گناه در تمام فاصلهٔ میان تولد و مرگ فرمانروایی میکند.
مسیح برای بشریت آغازی نو پدید آورد: ما میتوانیم از نو، از بالا، تولد یابیم (یوحنا ۳:۳). بااینحال، دورانِ این جهانِ کهنه هنوز به پایان نرسیده است؛ بلکه "نو و کهنه" تا پایانِ زندگیِ ما در کنارِ یکدیگر پیش میروند (مقایسه شود با متی ۲۴:۱۳-۳۰، مَثَلِ گندم و علفهای هرز در مزرعه).
شریعت گناه را پدید نمیآورد
در آیات ۱۲ تا ۱۴، پولس به رابطهٔ میان شریعت و گناه میپردازد. او تصریح میکند که شریعت گناه را ایجاد نمیکند، بلکه آن را روشن و آشکار میسازد؛ شاید بتوان گفت شریعت آگاهی از گناه را پدید میآورد.
برداشتنِ شریعت، گناه را از میان نمیبرد. شریعت صرفاً بیانِ ارادهٔ خداست. حتی بدون شریعت نیز ارادهٔ خدا وجود میداشت؛ ارادهای که میتوانست یا شکسته شود یا اطاعت گردد.
برای همه
به دوبار کاربردِ عبارتِ «برای همه» در آیهٔ ۱۸ توجه کنید. پولس میخواهد همه را زیرِ گناه و محکومیت قرار دهد؛ هیچکس در برابرِ خدا بیگناه نیست؛ اما در همان حال، قصد دارد عادلشمردهشدن را نیز به همه تعمیم دهد.
اگر همه گناهکارند، پس تو گناهکاری و من نیز گناهکارم؛ و اگر همه عادل شمرده میشوند، پس تو عادل شمرده میشوی و من نیز عادل شمرده میشوم.
اگر شروطی وجود میداشت - «فقط آنانی نجات مییابند که…» - شیطان بیدرنگ در دلِ ما تردید میانداخت: «آیا من نجات خواهم یافت؟»؛ اما وقتی هیچ شرطی در میان نیست و مسیح برای همه جان داده است، من نیز میتوانم ایمان داشته باشم که به ملکوت آسمان خواهم رسید.
هیچ گناهی نیست که کفارهاش داده نشده باشد - رومیان ۲۰:۵-۲۱
شریعت سبب شد که گناه شناخته شود و آشکار گردد. اما درعینحال کارِ نیکویی نیز انجام داد: شریعت نیازِ انسان به یاری و نجات را برای او مکشوف ساخت.
پولس تصریح میکند که هیچکس نمیتواند گناهی را مطرح کند که مسیح پیشتر کفارهاش را نپرداخته باشد. بهراستی هیچ گناهی وجود ندارد که کفارهاش داده نشده باشد!
درعینحال، این موضوع نشان میدهد که دیگر هیچکس دلیلی برای ماندن در زندگیِ کهنهٔ گناهآلود ندارد؛ درهای زیستنی نو در فیض بهروی همگان گشوده است. ورود هیچ انسانی به پادشاهیِ خدا، ناممکن بهشمار نمیآید. همهٔ انسانها در خودِ خویش ناتوان و ناممکناند، اما مسیح با مرگِ خود، ناممکن را برای همه ممکن ساخته است.
تردید در اینکه ما آمرزیده شدهایم، و اینکه خدا گناهان را میآمرزد، درعینحال تردید در وعدههای خدا و کماهمیتشمردنِ کارِ مسیح بر صلیب است؛ و این خود گناه است.
اول یوحنا ۸:۱-۱۰ میگوید کسانی که ادعا میکنند بیگناهاند، خدا را دروغگو میسازند. اول یوحنا ۹:۵-۱۲ نیز همین را دربارهٔ کسانی میگوید که ایمان ندارند مسیح گناهانشان را میآمرزد و به آنان حیاتِ تازه میبخشد. پس یوحنا چنین شهادت میدهد: همانگونه که بهیقین گناهکار هستیم، به همان یقین نیز خدا در مسیح آمرزشِ گناهان را به ما عطا میکند.
وسوسهٔ تردید در آمرزش
بااینهمه، شیطان مکار است و در این موضوع نیز میکوشد در ما تردید بیافکند و چنین القا کند: «بله، خدا گناهانی را که پیش از مسیحیشدن مرتکب شدهای میآمرزد، اما نه گناهانی را که پس از آن انجام دادهای! فقط اول یوحنا ۶:۳ و ۹ را بخوان! تا متوجه شوی». این نخستینبار نیست که چنین گمراهیای رواج مییابد؛ حتی در مسیحیتِ نخستین نیز کسانی بودند که دقیقاً به همین دلیل، تعمید را تا زمان رسیدن به بسترِ مرگ به تعویق میانداختند.
اما این برداشت بر فهمی کاملاً نادرست از گناه و نیز بر تصویری غلط از تقدیس استوار است. گناه فقط به اعمالِ منفرد محدود نمیشود؛ بلکه تمامِ زندگیِ ما با گناه «آغشته» است.
وسوسهٔ شیطان دربارهٔ گناهِ نابخشودنی
پس از آنکه این مسئله روشن میشود، شیطان پرسشِ دیگری را مطرح میکند: شاید تو علیه روحالقدس کفر گفته باشی. عیسی در متی ۳۱:۱۲-۳۲ میگوید که سخنگفتن بر ضدّ روحالقدس آمرزیده نخواهد شد. پس آیا این خطر وجود دارد که گناهانِ من آمرزیده نشوند؟
تفسیرِ سنتیِ آن بخش چنین است که پیامدِ کفرگویی علیه روحالقدس، سختدلیای چنان عمیق است که انسان دیگر نمیخواهد برای گناهانِ خود طلبِ آمرزش کند یا به هیچوجه بهسوی خدا نزدیک شود. ازاینرو، دیگر گناهانِ خود را نیز نزد خدا نمیآورد تا کفاره شوند.
اگر پیوسته میپرسید: «آیا من بر ضدّ روحالقدس سخن گفتهام؟» نباید نگران باشید؛ زیرا خودِ این پرسش نشان میدهد که این نگرانی بیاساس است. زیرا تنها روحالقدس است که اشتیاق به خدا را در ما پدید میآورد؛ اما زمانی که گناه دیگر انسان را نمیآزارد، خطر بسیار بزرگتر است؛ زیرا در این حالت خدا از او دور شده است و صدای روحالقدس در درونِ او خاموش گشته است.