رسالهٔ یعقوب، فصلِ دوم – بنیادِ زندگیِ شما در اعمالِ شما آشکار میشود
پرهیز از تبعیض – یعقوب ۱:۲–۹
یعقوب را میتوان آموزگارِ ایمانِ عملی نامید. آغازِ فصلِ دوم احتمالاً از یک رویدادِ واقعی الهام گرفته است، و یعقوب خواسته است از طریقِ این نمونهٔ عینی، به خوانندگانِ خود تعلیم دهد.
پژوهشگران هنوز به توافق نرسیدهاند که آیا رویدادی که یعقوب در اینجا توصیف میکند، در درونِ جماعتِ کلیسا رخ داده است یا در موقعیتی دیگر؛ شاید در یک دعوی حقوقی میان اعضای کلیسا (رجوع کنید به اول قرنتیان ۱:۶–۷).
در آن زمان، ساختمانِ کلیسایی وجود نداشت و جماعت ناگزیر بودند در خانهٔ یکی از اعضا گرد هم آیند. در این وضعیت، دو نفر وارد شدند: یکی ثروتمند و دیگری فقیر. با شخصِ ثروتمند بهخوبی رفتار شد، درحالیکه با شخصِ فقیر رفتاری نامناسب صورت گرفت.
میدانیم که در آن زمان، بیشترِ اعضای کلیسا را فقرا - و حتی بردگان - تشکیل میدادند؛ ازاینرو حضورِ یک شخصِ ثروتمند در چنین گردهماییای امری نادر بود. هنگامی که چنین اتفاقی رخ میداد، ممکن بود اعضای جماعت از آمدنِ این فردِ ثروتمند هیجانزده شوند و در ذهنِ خود به منافعی بیاندیشند که از طریقِ او میتوانستند بهدست آورند. در مقابل، شخصِ فقیر احتمالاً بهعنوان باری بر دوشِ کلیسا تلقی میشد.
یعقوب چنین رفتاری را محکوم میکند. نخست، توجهِ آنان معطوف به امورِ نادرست بود: مسائلِ دنیوی بهجای امورِ روحانی. دوم، این رفتار با الگویی که خدا ارائه داده است در تضاد بود؛ زیرا او بهویژه به فروتنان و فقیران توجه دارد (اول قرنتیان ۲۶:۱–۲۹). سوم، این کار برخلافِ شریعتِ بیطرفیِ خداست (تثنیه ۱۷:۱۰–۱۹). چهارم، این رفتار با فرمانِ خدا مبنی بر محبت به همسایه همچون خویشتن در تضاد است (آیهٔ ۷؛ لاویان ۱۸:۱۹؛ همچنین رجوع کنید به متی ۳۴:۲۲–۴۰).
باید بهیاد داشته باشیم که میتوان به شخصی احترام گذاشت، بیآنکه دیگری را خوار بشماریم. برای نمونه، هنگامی که به یک مقامِ رسمی، مانند رئیسجمهور، احترام گذاشته میشود، چنین است.
بهراحتی میتوان در تاریخِ کلیسا نمونههایی یافت که کلیسا دقیقاً همانگونه رفتار کرده است که یعقوب اکنون آن را محکوم میکند. حتی ممکن بود ثروتمندان در کلیسا جایگاههای ویژه و مشخصِ خود را داشته باشند.
متأسفانه، یافتنِ نمونههایی از این نوع رفتار در زندگیِ روزمرهٔ ما نیز به همان اندازه آسان است. فرض کنیم در یک روزِ یکشنبه، یک بازیگرِ مشهور و فردی بیخانمان و گرفتارِ اعتیاد به الکل، همزمان درِ کلیسا ظاهر شوند. بهاحتمال زیاد، با این دو نفر بهطور یکسان رفتار نخواهد شد. چنین رفتارِ نابرابری ممکن است اینگونه توجیه شود: «ایمانِ مسیحیِ این فردِ مشهور میتواند تبلیغِ خوبی برای کلیسا باشد!». اما این نوع نگرش، در حقِ همان شخصِ مشهور نیز نادرست است؛ زیرا در این صورت، دیگران صرفاً در پیِ بهرهبرداری از او هستند و به شخصِ ارزشمندی که بهدستِ خدا آفریده شده و آشتی یافته است، توجهی ندارند. در عوض، تنها به موقعیتِ او و منافعی که میتوان از طریقِ او بهدست آورد، چشم دوختهاند.
یعقوب ما را با چالشی دشوار - و در واقع ناممکن - روبهرو میکند: اینکه همهٔ انسانها را بهیکسان محبت کنیم، درحالیکه از عهدهٔ چنین کاری برنمیآییم.
از سوی دیگر، ممکن است این پرسش پیش آید: وقتی همسایگان بسیارند و نیازهای آنان بسیار فراتر از توانِ ماست، چه باید کرد؟ نخست، شایانِ یادآوری است که مقصودِ خدا این نیست که کسی زیرِ باری فراتر از توانِ خود فرسوده شود.
«همسایهٔ من کیست؟» سه اصل به ما کمک میکند تا تعادلِ درست را بیابیم:
۱. بپرسیم دعوتِ ما چیست و خدا از ما چه میخواهد.
۲. دعوتِ دیگران را محترم بشماریم. همه به یک شکل فراخوانده نشدهاند؛ برخی مبشّرِ خیابانیاند و برخی در میانِ مسلمانان خدمت میکنند.
۳. باید همکاریِ درستی میانِ حوزههای گوناگونِ خدمت برقرار شود. کارِ پادشاهیِ خدا نه یک فعالیتِ شخصی است و نه کاری فردی، بلکه وظیفهای مشترک است که همهٔ مسیحیان باید در آن سهیم باشند.
دعای ما نباید این باشد: «خداوندا، من اینجا هستم؛ اما دیگری را بفرست»، بلکه باید چنین باشد: «خداوندا، من اینجا هستم، مرا بفرست» (متی ۳۶:۹–۳۸).
عبارتِ «آن نامِ شریف که بر شما نهاده شده است» در آیهٔ ۷، احتمالا به نامِ مسیح اشاره دارد که در تعمید بر ایمانداران نهاده میشود.
شریعت بهعنوان یک کلّ واحد – یعقوب ۱۰:۲–۱۳
یعقوبِ رسول در آیهٔ ۱۰ همان سخنی را بیان میکند که پولُسِ رسول در غلاطیان ۳:۵ گفته است، اما از زاویهای متفاوت. پولُس بر آموزهٔ ایمان تأکید میکند: اگر کسی بخواهد از طریقِ شریعت نجات یابد، دیگر نمیتواند به فیض تمسک جوید. همچنین، اگر نجات را در فیض بجوید، نمیتواند به انجامِ احکام تکیه کند. اما یعقوب تعلیم میدهد که شریعتِ خدا یک کلِّ واحد است: انسان نمیتواند احکامی را که آسانتر مییابد برگزیده و بهجا آورد، و سایرِ آنها را نادیده بگیرد.
در موعظهٔ سرِ کوه، عیسی تعلیم میدهد که شریعتِ خدا باید حتی در اندیشههای انسان نیز رعایت شود (متی ۲۷:۵–۳۰). الزام به بهجا آوردنِ تمامیِ شریعت، در عهد عتیق نیز دیده میشود (تثنیه ۱۲:۳۱).
مکاشفهٔ خدا یک کلِّ واحد است. هنگامی که خدا خود را بر قومِ اسرائیل در کوه سینا آشکار ساخت، به آنان بتی برای پرستش نداد، بلکه شریعتی عطا کرد تا از آن پیروی کنند.
عبارتِ «شریعتِ آزادی» در آیهٔ ۱۲ پرسشی را به ذهن میآورد: آیا «آزادی» و «شریعت» در تقابل با یکدیگر نیستند؟ در نگاهِ نخست چنین بهنظر میرسد، زیرا شریعت آزادیِ ما را محدود میکند.
اما چه کسی میتواند آزاد باشد؟ شرطِ اساسیِ آزادی این است که انسان بداند که کیست و چیست. اگر کسی خود را نشناسد، نمیتواند «در راستی زندگی کند و به کمال برسد»، بلکه ناگزیر بردهٔ چیزهایی چون مال و قدرت میشود. انسان کیست؟ کتابِ مقدس پاسخ میدهد: صورتِ خدا (پیدایش ۲۷:۱).
هم انسان و هم شریعتِ خدا - و در واقع تمامیِ مکاشفهٔ او - بازتابی از خدا هستند. ازاینرو، این دو در هماهنگی با یکدیگرند، نه در تقابل. بنابراین، شریعت «شریعتِ آزادی» است.
انسان و شریعتِ خدا پیش از سقوط در گناه، در هماهنگی کامل بودند. اما اکنون، صورتِ خدا در ما آسیب دیده است و ما بهسوی سرکشی در برابرِ ارادهٔ خدا گرایش یافتهایم. از همین رو، شریعت در زندگیِ معمولِ ما همچون امری ناخوشایند جلوه میکند. اما در آغاز چنین نبود. و اکنون نیز، هنگامی که خدا کارِ نیکوی خود را در دلِ مسیحی ادامه میدهد، ما کمکم نیکوییِ شریعتِ او را درمییابیم. اطاعت از آن دیگر چندان دشوار و سنگین بهنظر نمیرسد، زیرا آن را همچون عطیهای نیکو از سوی خدا میبینیم.
انسان تنها زمانی میتواند آزاد باشد که بردهٔ چیزی نباشد. آزادیِ حقیقی تنها در ارادهٔ خدا یافت میشود، زیرا فقط ارادهٔ خداست که انسان را در جایگاهِ درستِ خود قرار میدهد.
در آیهٔ ۱۳، یعقوب به ما یادآوری میکند که اعمالِ ما نشان میدهند به چه میاندیشیم: آیا به رحمت اعتماد داریم یا به عدالت؟ میانِ اینکه در داوریِ نهایی به خدا بگوییم «بر من رحم کن!» یا بگوییم «با من به عدالت رفتار کن!» تفاوتی بزرگ وجود دارد.
هیچیک از ما نمیتواند شریعت را بهطور کامل بهجا آورد؛ ازاینرو نمیتوانیم در پیِ نجات از طریقِ شریعت باشیم، بلکه تنها میتوانیم بر فیض تکیه کنیم. اما اگر واقعاً در طریقِ فیض گام برداریم، ما نیز نسبت به دیگران با فیض رفتار خواهیم کرد (رجوع کنید به متی ۲۱:۱۸–۳۵، مَثَلِ خادمِ بیرحم؛ همچنین نگاه کنید به متی ۷:۵). اگر نسبت به دیگران بیرحم باشیم، نمیتوانیم انتظار داشته باشیم که خدا بر ما رحم کند.
میتوان نجات از طریقِ شریعت را به زنجیری تشبیه کرد که انسان میکوشد بهوسیلهٔ آن به ملکوت آسمان برسد. مهم نیست که بیشترِ حلقههای این زنجیر محکم و سالم باشند؛ اگر حتی چند حلقه ضعیف باشند و بشکنند، انسان سقوط خواهد کرد.
- اما به کجا؟ بهتر است انسان به فیض پناه ببرد، نه اینکه بار دیگر بکوشد از طریقِ شریعت نجات یابد.
ایمان و اعمال – یعقوب ۱۴:۲-۲۶
این بخش مناقشهبرانگیزترین قسمتِ رسالهٔ یعقوب است. پژوهشگران عموماً بر این باورند که یعقوب در تقابل با پولُس نیست، بلکه با کسانی روبهروست که تعالیمِ پولُس را نادرست تفسیر کردهاند. خودِ پولُس نیز ناگزیر بود سوءبرداشتها - چه عمدی و چه غیرعمدی - را اصلاح کند (غلاطیان ۱۷:۲؛ رومیان ۸:۳؛ ۱:۶).
احتمالاً این اختلافها از آنجا ناشی شدهاند که یعقوب واژههای «اعمال» و «ایمان» را به معنایی متفاوت از آنچه پولُس در رومیانِ فصلهای ۳ و ۴ بهکار میبرد، استفاده میکند. پولُس ایمان و اعمال را بهعنوان دو راهِ متقابل برای نجات توصیف میکند و این پرسش را مطرح میسازد که آیا اعمال باید پیش از ایمان قرار گیرند یا خیر. اما یعقوب به نتیجه و ثمرهٔ ایمان میپردازد. اینکه آیا ممکن است ایمانی وجود داشته باشد که هیچ تغییر یا عملی پدید نیاورد؟
یعقوب ایمان را در تقابل با اعمال قرار نمیدهد، بلکه ایمانِ زنده را در برابرِ ایمانِ مرده مینهد. احتمالاً پولُسِ رسول نیز با یعقوب همنظر میبود که ایمانِ زنده نمیتواند در اعمالِ انسان ناپیدا بماند. بااینحال، مسئله در آیاتِ ۲۱ تا ۲۴ همچنان باقی است، جایی که یعقوب عملِ ابراهیم را بهگونهای متفاوت از پولُس تفسیر میکند و همچنین بهنظر میرسد آموزهٔ بنیادینِ ایمانِ لوتری - یعنی نجات تنها از راهِ ایمان - را به چالش میکشد.
تفسیرِ یعقوب از قربانی کردنِ اسحاق بهدستِ ابراهیم، بر عملِ او تأکید دارد، درحالیکه پولُس بر ایمانِ ابراهیم تأکید میکند؛ ایمانی که او را بر آن داشت تا مطابقِ خواستِ خدا عمل کند (رومیان ۴).
آیا نوشتههای یعقوب و پولُس ناگزیر در تعارضاند؟ خیر. کلیدِ پاسخ در آیهٔ ۱۷ نهفته است. یعقوب تأکید میکند که تنها پذیرفتنِ ذهنیِ یک حقیقت (ایمانِ مرده) هیچکس را نجات نمیدهد. نجات تنها از طریقِ ایمانِ زنده حاصل میشود.
پس چگونه میتوان ایمانِ زنده را شناخت؟ از اینکه با اعمال همراه است. ایمانی که با اعمال همراه نباشد، نجاتبخش نیست، زیرا ایمانی کاذب است. ایمانِ نجاتبخش به اعمالِ نیکو میانجامد. اما اعمال بنیادِ نجات نیستند؛ ایمان بنیادِ نجات است و اعمال، ثمرهٔ چنین ایمانی هستند.
تمایز میانِ ایمان و اعمال همواره آسان نیست. برای نمونه، روایتِ شفای دستِ خشکیده بهدستِ عیسی (متی ۹:۱۲–۱۴) نشان میدهد که ایمان صرفاً به نتیجهگیریهای منطقی محدود نمیشود، بلکه در عمل و در زندگیِ روزمره نمود مییابد. زندگیِ واقعی هرگز بهطور کامل در قالبِ الگوها و چهارچوبهای سخت نمیگنجد.
میتوان گفت هنگامی که یعقوب به اصلاحِ سوءبرداشتها از تعالیمِ پولُس میپردازد - حتی آنجا که این تعالیم به تمسخر گرفته میشدند (رجوع کنید به رومیان ۸:۳؛ ۶:۱) - خود نیز تا اندازهای بهسویِ سویهٔ مقابل گرایش پیدا میکند، که آن هم به همان اندازه در معرضِ سوءبرداشت است. بااینحال، در مباحثاتِ تند، چنین امری بهراحتی رخ میدهد.