رساله به رومیان ۷ - نبرد میان خیر و شر

نامه به رومیان


پولس در فصل‌های ششم و هشتم رساله، از زندگیِ مسیحی سخن می‌گوید. اما این پرسش مطرح است که آیا آنچه او در فصل هفتم بیان می‌کند، دربارهٔ مسیحیان است یا دربارهٔ کسانی که هنوز ایمان نیاورده‌اند؟

آیات ۱ تا ۶ به‌روشنی دربارهٔ مسیحیان سخن می‌گویند. در آیات ۷ تا ۱۳، پولس از انسانِ زیرِ شریعت سخن می‌گوید. اما آیات ۱۴ تا ۲۵ چه وضعیتی دارند؟ بیشترِ پژوهشگران جدید کتاب مقدس بر این باورند که پولس در این بخش از غیرمسیحیان سخن می‌گوید. بااین‌حال، گروهی دیگر - هم‌نظر با مصلحِ دینی، مارتین لوتر - بر این عقیده‌اند که پولس در پایان فصل هفتم، مسیحی را توصیف می‌کند که هم‌زمان هم گناهکار است و هم عادل شمرده می‌شود.

شریعت در این زندگی - رومیان ۱:۷–۶

پولس هنگامی که از شریعت و مسیحیان سخن می‌گوید، از یک قیاس بهره می‌گیرد؛ او رابطهٔ میان زن و شوهر را به‌عنوان مثال می‌آورد. ازدواج تنها به این زندگی تعلق دارد (با متی ۳۰:۲۲ مقایسه کنید) و ازاین‌رو، زن و شوهر فقط تا زمانی که هر دو زنده‌اند به یکدیگر متعهدند. با مرگ یکی از آن دو، پیوند ازدواج پایان می‌یابد. به همین قیاس، مسیحی نسبت به شریعت مرده است. برای مسیحی، دوره‌ای که شریعت بر او حاکم بود، در زمانی پایان می‌یابد که او در تعمید، وارد پادشاهی مسیح می‌شود.

لازم است توجه داشته باشیم که در اینجا - همانند مثال‌های کتاب مقدس به‌طور کلی - روایت تنها بر یک نکتهٔ اصلی تمرکز دارد. ازاین‌رو، نباید آن را به‌صورت کاملاً لفظی تفسیر کرد. در اندیشهٔ پولس، برای همهٔ اجزای این تمثیل همتای مستقلی وجود ندارد. اگر قرار بود تمثیل از هر جهت کامل باشد، می‌بایست این اندیشه نیز در آن گنجانده می‌شد که شریعت مرده است؛ حال آنکه در واقع، این مسیح است که مرده است. پولس با به‌کارگیری تصویر ازدواج، تنها یک چیز را می‌خواهد بگوید: برای مسیحی، دوران شریعت به پایان رسیده است، زیرا او وارد زمانی تازه شده است. نباید بیش از این، معنای اضافی از این روایت «استخراج» کرد. همان‌گونه که مسیحی مرده است - و تعمید نیز «دفن» نامیده می‌شود - شریعت دیگر نمی‌تواند هیچ محکومیتی بر او تحمیل کند؛ زیرا مرگ، پیشاپیش واقع شده است.

دو شیوهٔ زیستن

انسان در برابر دو شیوهٔ زندگی قرار دارد: یا زیر سلطهٔ جسم زندگی می‌کند، یا تحت هدایتِ روح. شریعت، خواهش‌های گناه را در انسان برمی‌انگیزد (آیهٔ ۵)؛ ازاین‌رو، شریعت گناه را از زندگی ما برنمی‌دارد. "همان‌گونه که منع، میل را در انسان برمی‌انگیزد، شریعت نیز خواهش‌های گناه را فعال می‌سازد". هر آنچه ممنوع می‌شود، میل به آن را نیز برانگیخته می‌شود، زیرا انسان به‌سبب گناهِ اولیه، در ستیز با خداست و از همین رو با شریعتِ خدا نیز سرِ جنگ دارد. زیستن تحت هدایتِ روح، به‌معنای آزادیِ حقیقی است. مسیح ما را از گناه، از ابلیس، از جهان، و از جسمِ خودمان - که همگی با ما در نبردند - آزاد ساخته است.

عبارت "راهِ کهنه، بندگیِ شریعت" نباید چنین فهمیده شود که پیش از مسیح، شریعت به‌صورت لفظی تفسیر می‌شد و عیسی شیوه‌ای تازه و آزادتر برای تفسیر آن آورد. عیسی نه شریعت را نرم‌تر کرد و نه تفسیر آن را سبک‌تر ساخت، بلکه راهی کاملاً نو برای نجاتِ انسان گشود (یوحنا ۶:۱۴).

شریعت ناتوانیِ انسان را آشکار می‌کند - رومیان ۷:۷–۱۳

پولس بار دیگر آگاه است که سخنانش می‌تواند اعتراض برانگیزد: «اگر باید از شریعت عبور کرد، پس آیا شریعت خودْ چیز بدی است؟». اما چنین اندیشیدنی نادرست است؛ زیرا شریعت از جانب خدا مقرر شده و ارادهٔ او در آن بر ما آشکار می‌شود. از همین رو، پولس این اندیشه را با قاطعیت رد می‌کند: «به هیچ روی».

مشکل از آن‌جا پدید آمد که نه شریعت، بلکه انسانِ شریعت‌مدار ناتوان بود. انسان نتوانست مطالبات شریعت را به‌جا آورد و بدین‌سان، شریعت به محکِ داوری آمد. اگر شریعت به‌کمال انجام می‌شد، حاصل آن نیکو می‌بود: نجات. اما ما انسان‌ها، عادتی ناپسند داریم که مسئولیتِ شکست‌های خود را به گردن خدا می‌اندازیم. همان‌گونه که بیهوده است خدا را بابت جنگ‌هایی به داوری بکشانیم که خودِ انسان آن‌ها را آغاز کرده است.

شریعت به ما نشان می‌دهد که گناه در ژرفای وجود ما ریشه دارد. گناه تنها شکستنِ ظاهریِ احکام شریعت نیست؛ حتی میل به شکستنِ آن‌ها نیز گناه است (با متی ۲۱:۵–۳۰ نیز مقایسه کنید). شهوت، در اصل، خواستنِ ارادهٔ خویش است؛ نخواستنِ تسلیم‌شدن به ارادهٔ خدا. درست در همین‌جاست که سرچشمهٔ همهٔ گناهان قرار دارد. آدم و حوا تنها یک راه برای گناه‌کردن داشتند: سرپیچی از فرمان خدا (پیدایش ۳:۳). آن‌گاه که انسان نخواست آنچه را می‌دانست ارادهٔ خداست انجام دهد و خواست راهِ خود را برود، گناه زاده شد (پیدایش ۶:۳–۷).

مفسران کتاب مقدس توضیحات گوناگونی ارائه کرده‌اند دربارهٔ اینکه پولس در این بخش از چه کسی با ضمیر «من» سخن می‌گوید. دو تفسیر رایج‌تر چنین‌اند: یا پولس دربارهٔ خودِ خویش سخن می‌گوید، یا دربارهٔ انسان به‌طور کلی، و برای این منظور از نخستین انسان، آدم، به‌عنوان نمونه استفاده می‌کند. بعید است که پولس هرگز خود را بی‌قانون پنداشته باشد (آیهٔ ۹). حتی اگر یک پسر یهودی تنها در سن ۱۲ یا ۱۳ سالگی رسماً «پسرِ شریعت» شمرده شود، بااین‌همه پیش از آن نیز زندگی او بیرون از قلمرو شریعت نیست. بنابراین، پولس در اینجا از انسان به‌طور کلی سخن می‌گوید. اگر انسان به‌وسیلهٔ مسیح آزاد نشده باشد، زیر شریعت قرار دارد، چنانکه پیش‌تر نیز اشاره کردیم (آیهٔ ۵).

گناهکار و قدیس، شر و خیر - رومیان ۱۴:۷–۲۵

پولس در این بخش نیز با ضمیر «من» سخن می‌گوید؛ اما این‌بار پرسش به‌گونه‌ای جدی‌تر مطرح می‌شود: مقصود او از این «من» دقیقاً کیست؟

دو امکان در برابر ما وجود دارد: یا پولس دربارهٔ مسیحیان سخن می‌گوید، یا دربارهٔ کسانی که مسیحی نیستند. اگر بپذیریم که پولس در اینجا از خود و از سرگذشت شخصی خویش به‌عنوان نمونه استفاده می‌کند، آنگاه این دو احتمال مطرح می‌شود: یا پولسِ مسیحی، یا پولس پیش از ایمان‌آوردنش.

چنانکه در آغاز نیز اشاره شد، دیدگاه مفسران در این باب یکسان نیست و میان آنان اختلاف‌نظر وجود دارد. بیشتر آنان بر این باورند که پولس در اینجا از غیرمسیحیان سخن می‌گوید.

بااین‌حال، نخست به بررسی دیدگاهی کمتر رایج می‌پردازم؛ یعنی این نظر که «منِ» پولس، یک مسیحی است. یکی از پدران کلیسا، آگوستین، و اصلاح‌گر دینی مارتین لوتر، از این دیدگاه حمایت کرده‌اند. این دیدگاه با استدلال‌های زیر پشتیبانی می‌شود:

۱. سخن از انسانی که اراده‌اش نیکوست، تنها بر یک مسیحی صدق می‌کند (آیات ۱۵ و ۱۸).

۲. تعبیر «انسان درونی» در دوم قرنتیان ۱۶:۴–۱۸ نیز توصیف‌کنندهٔ یک مسیحی است.

۳. تنها در یک مسیحی است که کشمکش واقعی روحانی وجود دارد (نگاه کنید به غلاطیان ۱۶:۵–۱۷).

۴. «من» مشتاق نجات‌دهنده‌ای در آینده است؛ تنها یک مسیحی است که در پی عیسی مسیح می‌گردد (آیهٔ ۲۴).

۵. آیهٔ ۲۵ تنها با توصیف یک مسیحی سازگار است.

۶. افعال در زمان حال به‌کار رفته‌اند؛ بنابراین پولس از امری سخن می‌گوید که در همان زمان در جریان است، نه از گذشته.

۷. «من» خواهان انجام نیکی است، نه بدی (آیهٔ ۱۹).

۸. تنها یک مسیحی می‌تواند بگوید که هیچ نیکی در او نیست (آیهٔ ۱۸)؛ انسان غیرمسیحی می‌خواهد نیک باشد و گمان می‌کند که نیک است.

تفسیر موسوم به «خطابی»، که بر پایهٔ آن پولس در این بخش از انسانِ غیرمسیحی سخن می‌گوید نیز، از سوی بیشتر مفسران معاصر کتاب مقدس پشتیبانی می‌شود. خودِ این تفسیر بسیار کهن است و ریشه‌های آن را می‌توان نزد پدران کلیسای یونانی یافت. این دیدگاه همچنین در جنبش پیتیسم (مترجم: یک جنبش روحانی–اصلاحی در درون پروتستانیسم لوتری؛ گفته می‌شود که در اواخر قرن هفدهم در آلمان پدید آمد) از محبوبیت ویژه‌ای برخوردار بوده است. دلایل این تفسیر چنین‌اند:

۱. پولس در بخش‌های دیگر نامه‌هایش دربارهٔ مسیحیان با لحنی به‌مراتب مثبت‌تر سخن می‌گوید، و حتی دوران زندگی خود به‌عنوان فریسی را نیز مثبت‌تر ارزیابی می‌کند؛ برای نمونه، در فیلیپیان ۶:۳ دربارهٔ آن دوران می‌گوید که «به لحاظ پارساییِ شریعتی، بی‌عیب بودم».

۲. یک مسیحی نمی‌تواند «فروخته‌شده به گناه» باشد (آیهٔ ۱۴). اما اگر چنین استدلالی را بپذیریم، ناگزیر باید بپرسیم که برداشت ما از گناهِ نخستین و از قدرت آن - حتی بر یک مسیحی - چیست.

۳. موضوع اصلی این بخش، مسئلهٔ انسان نیست، بلکه مسئلهٔ شریعت است.

۴. این توصیف، تصویرِ خودِ یک غیرمسیحی از خویشتن نیست، بلکه توصیفِ مسیحیِ پولس از وضعیت یک غیرمسیحی است.

این مسئله جزو مسائل آسان برای حل‌وفصل نیست؛ بااین‌حال، شخصاً متمایل هستم با لوتر و آگوستین هم‌نظر باشم: پولس در اینجا یک مسیحی است و نبردِ میان خیر و شر را که در او جریان دارد توصیف می‌کند. مسیحی در آنِ واحد هم عادل است و هم گناهکار. خلقتِ تازه (دوم قرنتیان 17:5)، که کمال آن را در ملکوت آسمان خواهیم دید و تجربه خواهیم کرد، در این جهان هنوز ناتمام است.

تصویری که پولس در اینجا از زندگی مسیحی ارائه می‌دهد، تصویری سخت و تیره است. بااین‌همه، شایسته است به یاد داشته باشیم که او در فصل بعد، «روی دیگر سکه» را ترسیم می‌کند؛ یعنی کارِ روح‌القدس در وجودِ یک مسیحی.

مسیحی در دو «دورهٔ زمانی» زندگی می‌کند: دورهٔ گذشته همچنان در او فعال است و می‌کوشد او را به قلمرو گناه بازکشاند، اما دورهٔ حال نیز هم‌زمان در او کار می‌کند. از همین‌رو، درونِ مسیحی همواره کشمکشی پایدار جریان دارد. پولس در فصل هفتم بر تأثیراتِ گذشته بر مسیحی تمرکز می‌کند، و در فصل هشتم از جایی سخن می‌گوید که مسیحی اکنون آرزومند است به‌طور کامل بدان منتقل شود: هدایتِ روح‌القدس.

به‌نظر من، تفسیرِ موسوم به «خطابی» بیش از اندازه نظری است: آیا نخستین خوانندگانِ پولس قادر بودند چنین معنای غیرمستقیمی را از متن دریافت کنند؟

اما واقعیت چه می‌گوید؟

البته باید به یاد داشته باشیم که نمی‌توان پولس را بر پایهٔ رویدادهای زمانهٔ خود تفسیر کرد؛ بااین‌حال، به‌احتمال زیاد نادرست نیست اگر بگوییم تفسیر لوتر و دیگران، همواره به زندگی واقعی نزدیک‌تر بوده است، حتی امروز. هیچ مسیحی‌ای در این عصر هرگز به قدوسیتِ کامل دست نیافته است. حتی امروز نیز هیچ‌کس نمی‌تواند بگوید که گناه دیگر او را مجذوب نمی‌کند و دیگر به او نمی‌آویزد.

به سختی می‌توان پذیرفت که پولس در این زمینه تا آن اندازه ساده‌لوح بوده باشد که تفسیرِ خطابی اقتضا می‌کند. پولس به‌خوبی می‌دانست - برای نمونه، از رهگذر رویدادهای قرنتس - که مسیحیان نیز گناه می‌کنند و پیوسته ارادهٔ خدا را نقض می‌نمایند. افزون بر این، باید به یاد داشت که پولس معمولاً در پایان نامه‌های خود دستورالعمل‌هایی دربارهٔ شیوهٔ زندگی مسیحی می‌آورد، و این دستورالعمل‌ها غالباً شامل سخن از پیکار با گناه‌اند (برای مثال، افسسیان ۶). تنها در مرگ است که مسیحی از این کشمکش رها می‌شود (اول قرنتیان ۵۰:۱۵).

ضروری است که این موضوع به‌درستی تعلیم داده شود. اگر اعلام کنیم: «مسیحی شوید و همهٔ مشکلاتتان حل خواهد شد!»، ممکن است «نوایمانان» برای مدتی کوتاه چنین بیابند که این ادعا درست است. اما دیر یا زود، واقعیتِ گناه در زندگی آنان بار دیگر بر ایشان آشکار خواهد شد، و آنگاه با سه گزینه روبه‌رو می‌شوند:

۱. اینکه بپذیریم حتی به‌عنوان مسیحی نیز همچنان گناهکار و ناقص هستیم.

۲. اینکه گناهکاریِ خود را انکار کنیم و در پیِ بی‌گناهیِ کامل برآییم.

۳. اینکه ایمانی را ترک کنیم که «در زندگی واقعی کارآمد نیست».

متأسفانه بسیاری گزینهٔ سوم را برمی‌گزینند. اما گزینهٔ دوم نیز بی‌خطر نیست. این راه به‌راحتی به نوعی «دوپارگیِ روحانی» می‌انجامد: واقعیت چیزی است و آنچه ما می‌پنداریم و تصور می‌کنیم در آن زندگی می‌کنیم، چیزی دیگر. ما آنچه را در زندگی خود می‌بینیم باور نمی‌کنیم، بلکه در «حبابِ روحانی»ِ خود زیست می‌کنیم. دیر یا زود فاصلهٔ میان واقعیت و «واقعیتِ خیالی» چنان بزرگ می‌شود که حبابی که ساخته‌ایم می‌ترکد. ترکیدنِ این حباب حتی می‌تواند - اگر آن زندگیِ کاذب برای مدتی طولانی زیسته شده باشد - به بیماریِ روانی بیانجامد.

شاید ما نیز دوست داشته باشیم این توصیفِ پولس از مسیحی را در موردِ خود انکار کنیم و بهتر از آن باشیم. اما در اینجا شایسته است به یاد آوریم که تنها «حقیقت است که شما را آزاد خواهد کرد» (یوحنا ۳۲:۸). اگر خدا ما را در حالی که گناهکار بودیم دوست داشت، پس به‌عنوان مسیحیانی ناکامل نیز برای او پذیرفتنی هستیم. و اگر برای خدا پذیرفتنی هستیم، باید برای خودِ ما و برای دیگر مسیحیان نیز پذیرفتنی باشیم، حتی اگر همیشه از «تصویرِ خودمان در آینه» خشنود نباشیم.